منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
درباره

هو
سلام علیکم
الهی حاصل یک عمر درس و بحثم این شد که فهمیدم خداست و دارد خدایی میکند.
ان شا الله تعالی تصمیم بر این داریم تا با عنایت حضرت باری تعالی قدم به قدم مراحل سیر و سلوک الی الله را به صورت الفاظ ساده در این وبلاگ گرد اوری کنیم تا منبعی هر چند ناچیز برای ره پویان طریق حق باشد
ما را از دعای خیرتان محروم مسازید
(( تصویر مبارک حضرت علامه حسن زاده آملی از باب تبرک در این قسمت درج شده و لازم به ذکر میباشد که وبلاگ و نویسندگان آن بی ارتباط با ایشان هستند و اگر مطالبی از ایشان در لابلای پست های وبلاگ ذکر شود حتما با منبع خواهد بود))

نکته مهم: ((حقیر زین پس در هیچ سایت و وبلاگی با نام سالک و آدرس این وبلاگ نظری نخواهم داد. هرگونه نظر مشاهده شده جعلی است.))
جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
تدبر در قرآن
آیه قرآن
کاربردی

عشق

 اگر انسان رفع حجب ظلمانى و نورانى نمايد و از خويش فانى گردد و انانيت نفس را زائل گرداند به بقاء الهى باقى مى ماند كه عارف رومى در دفتر سوم گويد:

از خودى بگذر اگر خواهى خدا فانى از خود شو كه تا يابى بقا
گر تو را بايد وصال راستين محو شو و الله اعلم باليقين

لازمه عشق و عاشقى مقام وصول است كه مقام فناى ذات و صفات و افعال در ذات و صفات و افعال حق تعالى است كه متخلق و متصف به اوصاف الله شود.

همه از دست شد و او شده است انا و انت و هو، هو شده است
ليك چون عشق به جوش آمده است دل عاشق بخروش آمده است
عشق معشوق شود مالامال محو معشوق شود در آن حال
لاجرم آنچه كه عاشق گويد همه را عشق موافق گويد
درس عشقست و الفبايى نيست لايق او دل هر جايى نيست




 

الهى

 ابليس رجيم را بلا واسطه خطاب كنى و انسان كامل را من وراء حجاب كه نه آن آيت قربست و نه اين رايت بعد.





اقوال و انظار در ابليس

1 - يك نظر آن است كه قوه وهميه كليه در عالم كبير، و نيز قوه وهميه در اشخاص انسانى و حيوانى كه با عقل راهنما معارضه مى كند همان ابليس است .
بر اين نظر اشكال شده است ، آنكه امار به سوء و بديهاست نفس منطبعه است و وهم از سدنه اوست و به عنوان يكى از قواى نفس در تحت فرمان اوست پس نفس اماره اولى به ابليس بودن است .
چه اينكه حق متعال نيز فرمود:و نعلم ما توسوس به نفسه و نيز فرمود: ان النفس لاماره بالسوء و در روايتى گفته آمد: (( اعدى عدوك نفسك التى بين جبنيك )) و گفته شد:ان الشيطان يجرى من ابن آدم مجرى الدم ؛ و هذا شان النفس و اگر تكذيب و هم به نسبت به عقل موجب اين باشد كه وهم شيطان باشد پس خود عقل نيز بخاطر تكذيبش نسبت به آنچه كه با مكاشفات حقيقى مثل احوال آخرت ادارك مى شود بايد شيطان باشد.
علاوه اينكه كار قوه وهميه ادراك معانى جزئيه و اظهار آن است و اين عملى حق و نوعى از هدايت است ولى شيطان مظهر اضلال است نه هدايت .
2 - قول دوم از بعض عارفين است كه جناب جامى در نقد الفصوص آورده است كه : عقل اول ملك مقرب است كه براى دعوت به سوى حق قرار داده شده است و عقل ثانى ملكى است كه حق تعالى او را براى دعوت به عالم صور قرار داده است و همين عقل ثانى به لحاظ دوريش از حضرت الهى و دعوت انسان كامل به خوردن درخت طبيعت به عنوان شيطان شده است و او دائما انسان را به دنيا و آباديهاى آن با كمك قوى طبيعى كه رفقاى نفس اند فرا مى خواند.
3 - قول سوم از جناب صدر المتالهين در كتاب مبدا و معاد است كه فرمود:
براى كسى اين امكان هست كه در مقابل مدبر اين عالم بر وجه خير و صلاح موجود ديگر نفسانى متولد از طبيعت دخانى تصور نمايد كه بر اين موجود شرارت و اغواء و اضلال غلبه دارد و او به حسب طبيعتش بر اجسام دخانيه و بخاريه و نفوس و قواى همانيه به مناسبت نقص و شرارتشان او را اطاعت مى كنند. و ابليس در لسان انبياء همين موجود شرير گمراه كننده است و شاكله وجوديش بر اغواء و افساد و استكبار و ادعاى برترى نهاده شده است ؛ چه اينكه در قرآن آمده : (( استكبرت ام كنت من العالين )) كه اين استكبار به مقتضى طبيعت ناريه او است كه موجب اهلاك و برترى طلبى است ...
4 - راسخين در علم الهى و حكمت ، شك ندارند كه موجودات فعل حق اند ولكن در تحت تسخير قوى و نفوس و طبايع قرار دارند و آن محيى و مميت و رازق و هادى و مضل است ولكن مباشر براى احياء جناب اسرافيل و مباشر براى اماته ملكى به نام عزرائيل است كه ارواح را از ابدان و ابدان را از اغذيه ، و اغذيه را از خاك مى گيرد و مباشر براى ارزاق ملكى به نامه ميكائيل است كه مقدار اغذيه و ميزان آنها را مى داند؛ و براى هدايت ملكى به نام جبرئيل است ؛ و براى اضلال يك جوهر شيطانى است كه عزرائيل نام دارد و پايين ملائكه است . و براى هر يك از ملائكه اعوان و سربازانى اند كه در تحت تسخير اوامر الهى اند.
5 - و جناب صدر المتالهين دراكسير العارفين فرمود: (( ابليس هر انسانى همان نفس ‍ اوست كه متابعت هوايش مى كند ولكن اول كسى كه راه ضلالت از عالم رحمت الهى را رفته است جوهر نطقى شريرى بود كه اسم او را ابليس ناميده اند و او از عالم ملكوت نفسانى به جهت ظلمانيه پست آن مثل امكان و مثل آن حاصل شده است كه شان او اغواء و راه ضلالت و گمراهى است .
6 - جناب فيض در وافى گويد: (( جهل يك جوهر نفسانى ظلمانى است كه به عرض و به تبعيت عقل خلق شضده است و قوام هر آنچه كه در زمين از شرور و قبايح است به همان جهل است و اين جهل عين نفس ابليس و روح ابليس است كه حيات ابليس به اوست و از روح اين ابليس ارواح شياطين منشعب مى شود و از تاريكى ارواح شياطين ارواح كفار و مشركين خلق شده است . ))
7 - هر ممكن داراى دو جهت است : يك چهره الهى كه ملاك لطف و محبت است و اگر خواستى وجوب و امكانش بخوان ، و اگر خواستى وجود و ماهيتش بدان و اگر خواستى نور و ظلمت و يا عشق و هوى و يا عقل و جهل و يا ملك و شيطانش بدانى .
بعد از نقل انظار مذكور، حضرت مولى در پايان فرموده اند:
اين آراء و نظرات رصين و محكم اشارت ، به تفاسير آنچه را كه در طائفه اى از آيات قرآنى و روايت رسيده از بيت عصمت است مى باشد كه متعمق در اسرار حكمت متعاليه را توفيق نيل به اين اشارت رفيق است .

منبع:شرح دفتر دل





نوجوونی

بسم الله الرحمن الرحیم

از نوجوونی هر وقت حرف ساختن خونه میشد میگفتم من واسه خودم خونه درست نمیکنم. میرم یه جایی رو رهن یا اجاره میکنم. چرا آدم بیست سال عمرشو صرف این بکنه یه خونه بسازه؟مگه قراره چند روز تو این دنیا بمونیم. آیا واقعا می ارزه شبانه روز کار کنیم تا بعد از ده بیست سال یه خونه بسازیم و بعدش هم معلوم نباشه چقدر میتونیم توش زندگی کنیم.
از نوجوونی هر وقت حرف شغل و کار میشد میگفتم نمیخوام یه شغلی داشته باشم که همه روز هفته درگیرش باشم. نمیخوام یه شغلی داشته باشم که از صبح تا غروب وقتم و بگیره و اسیرش بشم. یه شغلی باشه که بتونم باهاش خرج یه زندگی ساده رو بدم و از اون طرف وقت ازاد به اندازه کافی واسه کارهای دیگه واسم بمونه.
از نوجوونی هر وقت حرف ازدواج میشد میگفتم قصد دارم تا اخر عمر ازدواج نکنم. اما واقعا تو دلم این نبود. دوست داشتم یه نفر و پیدا کنم که عقاید و افکارش مثل خودم باشه و من و درک کنه  تا بتونیم مثل دو تا رفیق با هم زندگی کنیم و به اهداف خودمون برسیم.
از نوجوونی دوست داشتم تو مساجد و حرم امام زاده ها رفت و آمد داشته باشم. نه اینکه برم تو جمع و با دیگران اونطوری قاطی بشم. فقط دوست داشتم تو این مکان ها برم یه گوشه چند خط دعا بخونم و دستم و دور زانو هام بندازم و با خدای خودم راز و نیاز کنم.
از نوجوونی عاشق دروس دینی بودم. وقتی حرف خدا و پیغمبر و بهشت و جهنم و اینا میشد عشق میکردم. حاضر بودم شبانه روز از این کتاب ها بخونم.و یا از این جور حرف ها بگم و بشنوم.
از نوجوونی عاشق چادر مشکی بودم. وقتی خانم ها رو با چادر مشکی میدیدم خیلی خوشحال میشدم در عوض وقتی کسی و تو خیابون بی چادر میدیدم اصلا خوشم نمی اومد.
از نوجوونی منتظر بودم ماه محرم بیاد تا هر شب برم مسجد . چه حال و هوای خوبی داشت. لباس های مشکی. چشم های گریون. صوت مداحی ها. اونم مداحی های سنگین قدیمی.
از نوجوونی عاشق ماه رمضون بودم. همیشه روزه هام و کامل میگرفتم. ماه که میخواست تموم بشه غصم میگرفت. اخه بهش عادت میکردم.
از نوجوونی سعی میکردم نماز هام و اول وقت بخونم. نمازم که دیر میشد انگار یه باری روی دوشم سنگینی میکرد. دوست داشتم زود تر اون بار رو از دوشم پایین بزارم.
از نوجوونی از ادم های بد دهن متنفر بودم. یادمه چقدر سر همین با دوستام دعوام میشد. اونا یه چی میگفتن که رو اعصابم میرفت و باهاشون قهر میکردم.
اما ایا واقعا الان همونطوری هستم؟
الان میگم هر کاری که پر در امد تر باشه یقینا بهتره. زندگی خرج میخواد.
یه خونه ادم باید داشته باشه که توش اسایش داشته باشه. یه خونه خوب که غصه اجارشو نداشته باشی. مال خودت باشه.مساجد و حرم امام زاده ها هم هر یکی دو هفته میرم. بسه دیگه. مگه مشغله زندگی میزاره؟
دعا هم هر شب جمعه یه دعای کمیل اگه حسش بود کافیه. دروس دینی هم اونقدر از این روحانی ها شنیدم که همه رو از حفظ دارم. ماه محرم هم که قربونش برم دیگه اون حال و هوای سابق و نداره. مداحی ها که شده همه پاکوب دار و سینه زنی ها هم شده رقصی.ماه رمضان هم ماه پر دردسریه. ادم میره سر کار. تو گرما و سرما با شکم گرسنه مگه میشه کار کرد؟روز شماری میکنم زود تر تمام بشه.
دهن مردم هم توش هزار تا حرف هست. واسه حرف این و اون نباید ادم اعصاب خودشو خورد کنه.
غرض کلام اینکه آن اسمانی زمینی شد.
ای کاش نوجوون میموندم.
خوشا به حال اون بزرگواری که میفرماید. الهی شکرت که یک زمینی آسمانی شد.





راز دل

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم

الهی راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوار تر. الهی نامه
در این قسمت از الهی نامه حضرت علامه عارف حسن زاده آملی،حضرتشان به یکی از درد های مردم بیدار اشاره فرمودند. در مسیر سیر و سلوک انسانی عطیه ها و هدیه هایی خواه ناخواه روزی افراد میشود. حال این هدایا ممکن است اخبار از غیب باشد و یا با خبر شدن از گذشته و یا فهمیدن باطن افراد و یا مسائل سنگین علمی مانند اسرار آفرینش و هکذا.
انسان بیدار و هوشیار در سیر انسانی خودش با اسرار زیادی آشنا میشود و آن ها را در سینه خود نگه میدارد و برای احدی از خلق الله ظهور نمیدهد. و این چنین کسی آنقدر معمولی زندگی مینماید که گویی هیچ سری در سینه ندارد و از هیچ چیز او را خبری نیست.
اما این نهفتن اسرار و راز ها در سینه عارف با سنگینی و دشواری بس عجیبی همراه است. جان هر کسی طاقت اسرار را ندارد. و چه بسا بسیاری بوده اند که به واسطه یک مکاشفه و به واسطه یک خواب قالب تهی نمودند و بدن عنصری آن ها تاب و توان آن مطلب سنگین را نداشت. چه بسا افرادی از شدت ابتهاج نسبت به یک واقعه ای از این نشئه رخت بر بندند و چه بسا افرادی که بر اثر قبض و گرفتگی نسبت به واقعه ای بیمار شوند.
این مسائل وجود دارد اما برای اوحدی از افراد اجتماع پیش می آید و اکثری مردم از این حالات فارغ اند.
چینین شخصی میباید بسیار کتوم باشد و چیزی ظهور ندهد و این کتمان درد آور است و دل را میشکند و شخص را دلخسته میکند و چه شکستگی و خستگی شیرینی.
درست است که نهفتن این اسرار و حقایق دشوار است اما یقینا بیانش دشوار تر خواهد بود. ما تاب و توان شنیدن بسیاری از حقایق را نداریم و این شنیدن موجب گرفتاری برای خودمان و آن شخص گوینده خواهد شد.
به لفظ در آوردن بسیاری از مطالب برای عارف ناممکن است و آن مطالب قابل بیان هم طوری است که برای فهم و ادراکش از سوی اغیار، میباید مقدمات علمی بسیاری را تببین نمود.
و گوش هر کسی هم لیاقت شنیدن بعضی از مطالب را ندارد.گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش.
انسان های بیدار دچار این درد جانکاه هستند. از طرفی حقایقی در سینه آن ها سنگینی مینماید و از سوی دیگر محرم رازی ممکن است نداشته باشند. و این تنهایی عجیب دل میشکند و خدا هم که میفرماید انا عند منکسرت قلوبکم. آری دل شکسته از رحمت رحیمیه خداست و نصیب هر بی سر و پایی نمیشود.
علامه حسن زاده در یکی از آثارشان میفرمایند.
مرا زین گونه حالات است بسیار-نیارم گفتنش از بیم جاهل
به کتمانی نهان تر از نهانی-به سر آورده ان طی منازل
آری. عمده گرفتاری های اهل علم از جهل جهال است. از این روست که حضرتشان میفرمایند الهی اگر حسن جهنمی است جهنمی عاقلی را همنشین او گردان.
مطالب فوق الذکر شرح و بیان گوشه ای از حالات اهل الله است و ما را به ساحت این حضرات راه نیست. ما مانند کودکانی هستیم که خود را با ذکر و یاد این مردمان بیدار سرگرم کرده ایم و به فرموده شاعر گر از ایشان نیستی میگو از ایشان.
سر و راز لفظی است که متاسفانه بازیچه هر نامردی شده است و هر کسی که چند صباحی کتابی در دست گرفت و چند کلمه حرف شنید، دم از صاحب سر بودن میزند و خود را اهل کشف و شهود معرفی مینماید و میگوید دیشب فلان واقعه را در خواب دیدم و خود را طوری جلوه میدهد که آری من نیز اهل این امورم تا بتواند خودی نشان دهد و نفس خبیثش را  راضی نماید.
ان شاء الله در بند این شیدان نیفتیم و ان شاء الله خودمان خواسته و ناخواسته به این وادی کشیده نگردیم. چه بسا شخصی ناخواسته جزو این شیادان قرار گیرد و با توهمات خود تصور نماید
که در راه است. چه بسا حتی مکاشفاتی داشته باشد و غافل از این باشد که ان مکاشفات همگی شیطانی است و چه بسا خواب هایش هم اضغاث احلام باشد و او آن ها را خواب صادقه فرض نماید.
ای خواننده عزیز بدان خواب و مکاشفه  غیر معصوم هیچ حجیتی ندارد و به آن نمیشود هیچ استنادی نمود اما بدان همین خواب دروازه ورود به ملکوت عالم است و در آن اسراری به مراتب
فراتر از عالم ماده درج و ثبت است و با آن میتوان به بسیاری از خلقیات و حالات شخص خواب بیننده رسید و میتوان از آن به عنوان یکی از راه های خود شناسی بهره برد و به توسط آن اهل غیب شد و ...
در انتهای عرایضم لازم است نکته ای را بگویم. در مواجهه با مردم اهل کار و بیدار، هشیار باشید. مبادا با بی توجهی از حرف هایشان برداشت سوء نمایید و خودتان را از بسیاری از حقایق محروم کنید.میباید آنچنان دقیق باشید که از اشارات آن ها به غرض اصلیشان پی ببرید و آن ها شما را محرم بپندارند و شما را با حقایق انسانی آشنا نمایند.
استاد بزرگوار صمدی آملی میفرمودند گاهی یک سوال ممکن است انسان را فیض استاد محروم نماید. استادی که مدت ها برای شاگردی تدریس مینمود ناگاه با یک سوال بسیار پیش و پا افتاده مواجه میشود و میفهمد که این همه مدت آب در هاون میکوبید و آن شاگرد اهل این راه نیست.
معمولا اساتید عرفان شاگردانشان را می آزمایند و چیزکی برایشان از اسرار میگویند تا ببینید آیا جان شاگرد پذیرای این اسرار است یا خیر.اگر بود بر آن می افزایند و اگر نبود آنچنان لب میبندند که گویی چیزی در سینه ندارند.
عزیزی میفرمود در شب جمعه ای خواب حضرت علامه را دیدم. آقا جان دستور العمل هایی لطف فرمودند و امر نمودند که به آن عامل باشم و فرمودند دستورات بعدی را به وقتش به تو خواهیم داد.
و عزیز دیگری بار ها در خواب به خدمت این عارف الهی تشرف یافت و از ایشان سوالاتی نمود و پاسخ دریافت کرد. و از این دست افراد بسیارند.
آری راه برای همه باز است.  شاید نتوانیم به صورت مستقیم به خدمت یک ولی الهی برسیم. اما اگر لیاقت نشان دهیم آن ولی خدا در خواب و بیداری خودش به سراغ ما می آید و ما را دستگیری مینماید.
استاد صمدی آملی نمونه بارز این مطلب هستند میفرمودند که روزی حضرت علامه فرمودند در تمام مدت هشت سال جنگ ما مراقب تو بودیم. آری . اهل باطن ناظر بر ما هستند و هر کسی را که قابل ببینند یقینا شکار مینمایند.
عرایضم به درازا کشید. حرف بسیار دارم. اما از بیانات خود شرم دارم. که متاسفانه قدم از قدم بر نداشتم و روز به روز بیشتر سقوط کردم.در ظواهر دین مانده ام و حرف از باطن میزنم.الهی بر ما ببخش.
افسوس که این مزرعه را آب گرفته
دهقان مصیبت زده را خواب گرفته

فی امان الله





در این قسمت به یکی دیگر از سوالات آقای مردانی خواهم پرداخت.

..................................

حضرتعالی در کتاب الهی نامه ضمن فرازی فرموده اید :
الهی تا بحال می گفتم لا تأخذه سنة و لانوم ، الان می بینم مرا هم لاتأخذنی سنة ولانوم
منظور حضرتعالی چیست ؟ لطفاً پاسخ فرمایید.

.......................................................

اگر آقای مردانی بزرگوار با مسائل مربوط به معرفت نفس آشنایی داشته باشند حتما خوب میدانند انسان دارای دو جنبه است. جنبه مادی و جنبه روحانی. جنبه روحانی انسان را نفس ناطقه مینمایند که دارای تجرد برزخی و همچنین تجرد عقلانی است. خواب از عوارض بدن مادی است نه روح مجرد از ماده. روح انسان هیچ گاه نمیخوابد که اگر میخوابید انسان دیگر انسان نبود. در حالت خواب میبینیم که قلب و کلیه  ودستگاه تنفسی و قوه هاضمه و غاذیه وخون رسان و  ... همگی مشغول به کار هستند و مدیر و مدبر این افعال نفس ناطقه انسانی است.

علاوه بر این جان انسان در خواب با عالم برزخ مرتبط میشود و از آن حقایقی را شکار مینماید و شخص پس از بیداری میگوید خواب دیدم. این ها همه دلیلی بر خواب نداشتن نفس ناطقه انسانی است و این مطلب  زیر سر تجرد نفس انسانی از ماده است.
حضرت علامه برای اثبات تجرد نفس ناطقه حدود صد دلیل در آثارشان اقامه فرمودند که تنها یکی از آن ها برای پاسخ دادن به این سوال کفایت مینماید.
حضرت علامه در ذیل همین مطلب در یکی از آثارشان روایتی را از رسول خدا نقل میفرمایند که حضرت فرمودند چشمانم میخوابد و قلبم بیدار است.
و روایات متعددی برای تایید این مطلب در اختیار راقم  است که به دلیل وضوح مطلب و عقلانی بودن آن از ذکرشان خود داری مینمایم.مطلب مراد سوال آقای مردانی پشتوانه ای بع اندازه
صد دلیل فلسفی دارد که در کتبی مانند دروس معرفت نفس و عیون مسائل نفس و گنجینه گوهر روان و ... درج شده است. مساله مورد سوال جزو ابتدایی ترین مسائل در علم شریف فلسفه
است که برای بنده جای بسی شگفتی دارد که چگونه برای ایشان ایجاد سوال نموده است.
به راستی آیا آقای مردانی تاکنون تصور مینمودند  نفس ناطقه انسان به خواب میرود؟؟ مگر ایشان نمیدانند  قوام و بقای  بدن اسنان به روح است و مگر نمیدانند اگر روح به خواب برود قوای
او که شئونات او میباشند به طریق اولی به خواب خواهند رفت و در این شرایط بدن انسانی فاسد میشود و مغز و قلب و کلیه و ... همگی از کار خواهند افتاد.
بنده به خودم و اهل بینش  توصیه مینمایم در رشته مد نظرشان خوب به تحصیل بپردازند و در نزد استادی زانو بزنند و حرف بشوند و سپس درباره مطالب آن رشته اظهار نظر بفرمایند و
احیانا زبان به اعتراض بگشایند.چون بدون علم کافی اگر شخصی لب به اعتراض باز نماید موجب سخریه ارباب فن و عقلا خواهد شد. روی سخنم بیش از اینکه با دوستان خوانند باشد با خودم است.ان شاء الله اهل عمل باشیم.





ابتدا متن سوال جناب آقای خیر الله مردانی را درج مینمایم و سپس نکاتی را در باره آن متذکر خواهم شد.
.........................................................
درکتاب ((جمع پراکنده)) که حاوی نکته ها و خاطره های به یاد ماندنی حضرتعالی است و به تصحیح و تأکید حضرتعالی نیز نوشته شده است ، در تقریظ به عنوان اثر قیّم و قویم معرفی گردیده و مرقوم فرموده اید: ز حسنش سزاوار صد آفرین است .و تاریخ تقریظ نیز پنج شنبه ۲۷/۱۱/۱۳۷۹ هـ ش . مطابق ۲۱ ذی القعده ۱۴۲۱ هـ ق. درج گردیده ، نکته بسیار زشت و زننده ای در ص ۷۱ کتاب آمده است (تحت عنوان درمان زنبور زدگی) و متأسفانه نویسنده ی کتاب فوق الذکر آنرا از قول آقای محمد بدیعی منتسب به حضرتعالی قلمداد نموده و گویا در کتاب هزار و یک نکته ، ص ۲۶۱ نیز ذکر شده است





ابتدا متن سوال درج میشود  و سپس در قالب سیزده شماره نکاتی تقدیم محضر شما خوانندگان محترم میگردد. ان شاء الله مطالعه این نکات در جهت فهم این سوال راه گشا باشد

متن سوال:یکی از شاگردان حضرتعالی درباره غزل سروده جنابعالی در سال ۷۳ چنین اظهار داشته است :صبحی به محضر ایشان تشرف داشتم دیدم ایشان وضع عجیبی دارند به من فرمودند :
الان نه من هستم و نه شما هستید و نه آسمانی هست و نه زمین و نه عالمی ، هیچ نمی بینم ، هرچه می بینم او می بینم ، وقتی حجاب ذاتی برداشته شود ازل و ابد یکی می گردد و حق مشهود

مطلق  می شود که :
همه از دست شد و او شده است                  أنا و أنت و هو ، هو شده است[۵]
آیا مطلب فوق الذکر مورد قبول حضرتعالی هست یا خیر؟

 





بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
اخیرا متوجه شدم که شخصی به نام آقای خیر الله مردانی سوالاتی را از حضرت علامه عارف حسن حسن زاده آملی روحی له الفداه در قالب نامه ای پرسیدند. نمیدانم این نامه به دست حضرت آقا رسیده است یا نه و نمیدانم آیا به آن پاسخی داده شده است یا خیر.
اما این حقیر فقیر سر و پا تقصیر بر خود واجب دیدم تا اشاراتی به پاسخ این سوالات داشته باشم و البته در این مطالب اگر قوتی است ناشی از تعالیم بزرگانی چون استاد بزرگوار صمدی آملی و صد البته خود حضرت آقا است و اگر نقصی است از جانب بنده است.

مطالب نامه را ابتدا درج مینمایم و سپس مطالب خود را در اعتراض و یا تایید و یا رد مطالب ایشان در ذیل ارائه خواهم نمود.

به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید





بغض ترکیده

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم

مطالبی که در پست قبل از آقای سلحشور نقل شد بغض بسیاری از دلسوزان است که در گلوی ایشان ترکید و در قالب این جملات ظهور نمود. بنده با شخص آقای سلحشور و سوابق ایشان کاری ندارم.اما اکثر مطالب ایشان مورد تایید بنده است و همان حرف هایی است که بنده در سینه دارم.
سینمای ایران کثیف ترین سازمانی است که در جمهوری اسلامی ایران وجود داشته و دارد. غالب فیلم های ساخته شده در آن با اهداف تخریب فرهنگ اسلامی و القای فرهنگ غربی ساخته
میشود.متاسفانه بسیاری از فیلم سازان آگاهانه و بسیاری ناآگاهانه اسلام و دین ناب محمدی را با این ساخته های شرم آور خود مورد هجمه قرار داده اند و میدهند.حیا و شرم و حجاب و تمام شعار اسلامی به توسط این ساخته های تاسف بار از سطح جامع در حال زدوده شدن است.نباید انتظار داشت کودکی که در طول شبانه روز چند ساعت پای تلویزیون مینشیند و هر ماه به سینما میرود و در سطح خیابان ها با هزار جور گریم های متفاوت روبرو میشود چیزی از اسلام در اعمالش ظهور یابد.
در عجبم از کار این مسئولین.
بعد از گذشت این همه سال وضع حجاب روز به روز بد تر شد. وضع دانشگاه ها و اختلاط و روابط نامشروع به حد شرم آوری رسید. سینمای ما روز به روز در ظهور فحشا سیر صعودی
را طی نمود. انواع و اقسام گروه های موزیک و کنسرت پا به عرصه وجود نهادند و با تقلید از خوانند گان غربی انواع و اقسام کثافات را اجرا نمودند و به خورد مردم دادند.آن هم با مهر تایید وزارت ارشاد.
به راستی این وزارت به چه سمت و سویی ارشاد میکند؟ به سوی ضلالت؟
دلمان خوش بود که طرح تفکیک جنسیتی در دانشگاه ها شاید تغییری در وضع نابسمانان اجتماع ایجاد نماید که آن هم آقایان لطف فرمودند به حال معلق در آوردند.
به بازار برای تهیه لباس میرویم میبینیم ای دل غافل. این بازار مسلمانان است یا کفار.؟این چه وضع لباس است.
در بسیاری از کتب عرفانی خواندیم مرد مظهر اسم غیور خداست. ظاهرا این قسمت از کتب عرفانی با وضع نابسمان امروزی میباید اصلاح شود. کدام غیرت؟ ان مردی که همسرش با
حجابی زننده و تحریک کننده در کنارش راه میرود و هر کس و ناکسی به او خیره میشود، غیرت دارد؟
ان زنی که چادر بر سر دارد و دختر نوجوانش با مانتوی کوتاه و موهای ارایش کرده  آنچنانی و نیمه برهنه بیرون می آید مسلمان است؟
به کجا میرویم؟ این درد ها را با که بگوییم؟

عرضم این نیست که مملکت از دست رفته است. عرضم این است که این وضع قابل تحمل نیست. میباید مسئولین و علما فکری کنند. این سیر به ناکجا آباد ختم میشود.
ما همه ولایتی هستیم و دوست دار نظام اسلامی خودمان هستیم. اما حق داریم دلمان بسوزد.
چه عرض کنیم. فریاد ما هم به جایی نمیرسد. ای کاش برسد.
فی امان الله





سلحشور:
سینمای ایران فاحشه‌خانه است
 
 


SHIA-NEWS.COM  شیعه نیوز :

به گزارش «شیعه نیوز» به نقل از پانا ، فرج الله سلحشوربا اشاره به حضور آنجلینا جولی بازیگر شناخته شده سینمای هالیوود به ایران به خبرنگار فرهنی پانا گفت : باید دید چه شخصی اجازه می دهد آنجلینا جولی به ایران بیاید، آمدن آنجلینا جولی به ایران اتفاق خوبی است، برای سینمایی که فاحشه خانه است باید برای ادامه فعالیت خود نیز فاحشه بین المللی بیاورد.

وی خاطر نشان کرد : سینمای ایران فاحشه خانه است، مگر صبح تا شب عکس های هنرمندان چاپ نمی شود. وقتی زنهای ما افتخارشان این است که عکس های خود را به صورت نیمه عریان در اینترنت بگذارند، یعنی خودشان یک پا آنجلینا جولی هستند.

سینمای ایران عضوی از مملکت و خانواده ایران نیست
...
وی تاکید کرد : سینمای ایران هالیوودی است و بازیگران آن نیز هالیوودی هستند البته ذائقه انسان‌ها و سلیقه آنها قابل تغییر است به نظر من اگر یک جامعه را به سمت رستگاری بردی آن جامعه به سمت ارزشها تمایل پیدا خواهد کرد. اگر به سمت زشتی ها متمایلش کردی آن جامعه به سمت زشتی ها خواهد رفت .

سلحشور یاد آور شد :وقتی آثار مستهجن در سینمای ایران ملاک، معیار و فراگیر می شود تماشاگر خاص خود را نیز خواهد داشت، سینما مال ما نیست و ما دچار اشتباه هستیم و فیلم هایی مثل توبه نصوح، یوسف(ع) و حضرت محمد(ص) اندکی از فیلم های سینمای دنیا و ایران را شامل می شودکه به مقوله اسلام و جامعه دینی می پردازد.

وی تاکید کرد : سینما مال جمهوری اسلامی نیست و جزئی از جامعه جهانی صهیونیستی است و توسط کمپانی های صهیونیستی اداره می شود.

اگر در سینمای ایران آثار مستهجن ساخته شود تعجب ندارد !

کارگردان سریال اصحاب کهف در ادامه به اوضاع سینمای ایران اشاره کرد و گفت : اگر در این سینما آثار مستهجن ساخته شود جای تعجب ندارد، از سینمایی که هدایت آن را بنگاه های صهیونیسیت در اختیار دارد و خط و ربط آن توسط آنها داده می شود بیش از این نیز انتظار نمی‌رود .

وی اضافه کرد: در حال حاضر سینمای هالیوود برای ما تصمیم گیری می کند و ما بازیگران آن هستیم که در زمین صهیونیستی بازی می کنیم و نباید نسبت به شرایط موجود اعتراضی داشته باشیم.

مسئولان حکومت شرایط سینمای فعلی را پذیرفته اند

این کارگردان در ادامه سخنان خود با اشاره به وضعیت سینمای ایران و نگاه مسئولان به آن گفت : جمهوری اسلامی و مسوولان آن این سینمای مبتذل را پذیرفته‌اند، علما نیز این سینما را پذیرفته اند و حرفی و اعتراضی ندارند و این امر نشان‌دهنده آن است که به این ابتذال رأی داده اند ،یعنی این فیلم ها مورد قبول مسوولان است و اعتراض ما بی فایده است و داد زدن ما مانند ضد انقلاب‌ها و اپوزیون ها است .

وی با اشاره به مدیریت سینمای کشور در دولت دهم گفت : شمقدری و سجادپورها تنها تصمیم گرفتند چشم و ابروی این سینما را درست کنند و سعی کردند اشکالات سینمایی موجود را درست کنند، در حالی که این سینما درست نمی شود باید مبانی آن درست شود و مبانی جدیدی را برای آن به نگارش در آورد .

با ریش و جای مهر کسی مسلمان نمی‌شود

سلحشور ادامه داد : آدمی که دین و خدا و پیغمبر را قبول ندارد. اگر ریش حزب اللهی برای او بگذاریم و جای مهر را بر پیشانی او قرار دهیم آیا او مسلمان می‌شود سینمای فعلی ما نیز اینگونه است که تنها یک روسری سر هنرپیشه ها کردند و برادر برادر گفتند و چند صحنه نماز و گلدسته مساجد را گذاشتند آیا ،اینگونه سینمای ایران اسلامی می شود؟ حال معاون سینمایی آن شمقدری ،ضرغامی یا من سلحشور باشد فرقی نمی کند ماهیت سینما باید درست شود و آن کافر باید شهادتینش را بگوید..

وی خاطر نشان کرد : سینمای ما ماهیتی غربی، صهیونیستی و اومانیستی دارد. این ماهیت با اینکه بگوییم اسلام اسلام درست نمی شود، باید ماهیت تغییر کند حال شمقدری باشد یا حتی ضرغامی و سیف الله داد باشد.هر کسی را در این پست گذاشتند نتوانست سینمای ایران را درست کند.

وی در پایان با اشاره به این مطلب که باید علما و دانشمندان اسلامی به مقوله سینما ورود پیدا کنند تاکید کرد : باید علما و بزرگان دین ،اسلام شناسان بنشینند و اوضاع سینمای ایران را ببینند و تعریفی از سینمای درست اسلامی بدهند، این سینما با این ویژگی‌ها، دارای اصولی است که با اسلام در تضاد است.

سلحشور خاطر نشان کرد: سینمای ایران اگر بخواهد اسلامی شود باید تغییراتی داشته باشد. باید با آن مبانی فیلم نامه بنویسند و آزمایشگاهی درست کنند و قدم به قدم نیرو تربیت کنند تا سینمای ایران اسلامی شود





حالت قبض و بسط و عوامل آن

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم

به واسطه رخ داد واقعه ای تصمیم دارم تا مطالبی را درباره حالتی از حالات سالکین الی الله تقدیم نمایم.
سالک عمدتا یا در حال قبض است و یا در حال بسط. و دم به دم در معرض تجلی دو اسم از اسماء الهیه اعنی قابض و باسط قرار دارد. در این بین عده ای از افراد به اقتضای ذاتشان بیشتر در حال قبض به سر میبرند و عده ای بیشتر در حالت بسط.برای نمونه حضرت علامه طباطبایی بیشتر حالت قبضشان غلبه داشت و حضرت آیت الله سید علی قاضی بیشتر در حالت بسط بودند. و بر همین مبنا عرفا را به دو دسته مناجاتی و خراباتی تقسیم مینمایند. عده ای از عرفا با سوز و اشک و آه بیشتر مانوسند و عده ای دیگر با وجد و سرور و بسط.
شخص مناجاتی عمدتا در حالت قبض به سر میبرد و گه گاهی پیش می آید که از این قبض خلاصی یابد و خوشا به حال اهل قبض. قبض نوید بخش بسط است و شخص در قبض دلی شکسته می یابد و از آن سو مورد توجه حق متعال واقع میشود. شرح آن عطیه ها  و هدایای الهیه که در قبض روزی افراد میشود را به اهلش میسپاریم.
متاسفانه اکثری افراد از این انقلابات و حالات سالکین بی خبرند. از این رو از روی جهل دچار سوء تفاهمات و برداشت های نادرستی میشوند و برای آن شخص بیچاره مشکلاتی را پدید می آورند.برای مثال ممکن است شخصی که تا دیروز در بسط به سر میبرد و با همه مینشست و مزاح میکرد ظرف یک شب به قبض بیفتند و حوصله اغیار حتی عزیزترین کس خود را نداشته باشد. قبض سکوت می آورد و سکوت به خلوت فرا میخواند و شخص در قبض عمدتا با تنهایی مانوس میشود.و بهترین کار هم همین است. قبض میدهند تا جذب کنند. قبض شخص را منقطع از ما سوی مینماید و به حقیقت نظام هستی متوجه میکند. از این روست که عمدتا عرفا در حالات اینچنینی به ادعیه و اشک و سوز و آه پناه میبرند و از آن لذت هایی میبرند که در بسط شاید نباشد.
بودند و هستند بسیاری از بزرگان که در حالت بسط طلب حال قبض میکنند و خدا را با اسم قابض میخوانند.فتدبر فافهم
بسیار معدود اند افرادی که این حالات را داشته باشند و در روابط خود با زن و فرزند و پدر و مادر دچار مشکلات نشوند جز آنکه اهل و عیالشان نیز اهل کار باشند. تنها اوحدی از عرفا هستند که این حالات را میچشند و در ظاهر بروز نمیدهند و این نشان از جان قوی این حضرات دارد اما برای آن حضرات هم در ظاهر ظهوراتی است منتهی این ظهورات بسیار خفیف تر از تازه کاران خواهد بود.
تو ای سالک راه خدا اگر به واسطه این حالاتت مورد طعن و زخم زبان و اعتراض اغیار واقع شدی از آن ها مرنج و بدان آن ها بی گناهند. تو چشیده ای و آن ها نچشیده اند.خود را مقصر بدان که چرا جانت هنوز آنقدر قوی نشده که شانی تو را از شان دیگر باز ندارد. چرا مظهر این اسم الهی نشده ای که لا یشغله شان عن شان. خود را مقصر دان و از دیگران گله مدار.
تو ای خواننده دل آگاه. با علم به این مطلب بدان که هر گرفتگی و سکوت و عزلت نشینی ناشی از عوامل خارجی نیست بلکه پیش می آید که اشخاص به واسطه تحولات و انقلابات روحی خود و به واسطه تجلیات گوناگون حق متعال دچار این حالات شوند. آری،حق متعال دم به دم در حال جلوه است و کل یوم هو فی شان. او را دم به دم جلوه های گوناگونی است که هم دل میبرد و هم دل داری میکند.
جلوه کند نگار من تازه به تازه نو به نو
دل برد از دیار من تازه به تازه نو به نو

علاوه بر آن جلوه های الهی که سالک را از حالی به حالی در می آورد بعضی از اعمال نیز موجب تحولات روحی شخص میشود. عمل خلاف شخص را به قبض می اندازد و عمل ثواب او را به بسط میبرد. آری، فَمَنْ يعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيرًا يرَهُ. وَمَنْ يعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يرَهُ.
هستند افرادی در بین ما که نتیجه اعمال خودشان را در همین دنیا میبینند. در بین ما هستند افرادی که به واسطه اعمال خلافشان به قبض می افتند . اما متاسفانه اکثری افراد آنقدر بی احتیاطی داشته اند که این قلب را از فرقان انداخته اند و اعمالشان تغییری در حالشان پدیدار نمی کند. این حال به علت حجاب سنگین گناهان است که روزی خرق خواهد شد و شخص قیامتش قیام مینماید و اعمالش را به شهود خواهد دید.

علاوه بر این ممکن است شخصی دلبسته بزرگواری باشد و به واسطه غم او غمگین و به واسطه شادی او شاد گردد. همانطور که آفتاب یمینی اویس قرنی از غم پیامبر غمگین و از شادی او شاد میشد. آری. این رابطه بین عاشق و معشوق وجود دارد. عاشق از غم معشوق در قبض می افتد و غم عاشق به مراتب بیش از غم معشوق است. منتهی این حال عاشق شاید برای معشوق ملموس نباشد و شاید باشد. تا معشوق چه کسی باشد.
میشناسم بزرگمردی را که از بیماری استادش بیمار میشود.آن ها در کجای کارند و ما در کجای کار.
حالات سالک بسیار پر دامنه است و تا شخص به قله رفیع معرفت نفس نائل نیاید به این حالات اشراف نخواهد یافت.
شاید شخصی را ساکت و آرام ببینی اما در جانش وجد و سروری باشد .وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَهِي تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ:کوه‌ها را مي‌بيني، و آنها را ساکن و جامد مي‌پنداري، در حالي که مانند ابر در حرکتند
و شاید شخصی را گریان ببینی و در باطن شاد باشد. شاید شخصی را خندان ببینی و در جانش محزون باشد و شاید و شاید و شاید.
این اشخاص در اطراف ما نیز هستند. منتهی دیده تیز بین میخواهد تا به حقیقت احوالشان پی ببرد.
عمدتا سالکین الی الله مامور به کتمان حالات خود هستند و اصل هم بر کتمان است. فتدبر فافهم ترشد ان شاء الله
سخنم به درازا کشید. این عرایض را به تناسب واقعه ای که برای دوستی پیش آمد برایتان نگاشتم باشد تا ره گشایی برای اهل طریق باشد.
خداوندا در مسیر آدم شدن پیش نرفته پس رفتیم. تنها از دوستانت و حالاتشان سخن میرانیم و خودمان فرسنگ ها از آن ها دوریم. ما را بر این گفته ها مواخذه مفرما و ما را به اولیائت شبیه نما.آمین

فی امان الله





بسم الله الرحمن الرحیم

وَكَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِيكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ(الأنعام/75)

و اين چنين، ملکوت آسمانها و زمين (و حکومت مطلقه خداوند بر آنها) را به ابراهيم نشان داديم؛ (تا به آن استدلال کند،) و اهل يقين گردد.

 فَلَمَّا جَنَّ عَلَيهِ اللَّيلُ رَأَى كَوْكَبًا قَالَ هَذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ(الأنعام/76)

هنگامي که (تاريکي) شب او را پوشانيد، ستاره‌اي مشاهده کرد، گفت: «اين خداي من است؟» اما هنگامي که غروب کرد، گفت: «غروب‌کنندگان را دوست ندارم !»

 فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بَازِغًا قَالَ هَذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِنْ لَمْ يهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ(الأنعام/77)

و هنگامي که ماه را ديد که (سينه افق را) مي‌شکافد، گفت: «اين خداي من است؟» اما هنگامي که (آن هم) غروب کرد، گفت: «اگر پروردگارم مرا راهنمايي نکند، مسلما از گروه گمراهان خواهم بود.»

فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَذَا رَبِّي هَذَا أَكْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ يا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ(الأنعام/78)

و هنگامي که خورشيد را ديد که (سينه افق را) مي‌شکافت، گفت: «اين خداي من است؟ اين (که از همه) بزرگتر است!» اما هنگامي که غروب کرد، گفت: «اي قوم من از شريکهايي که شما (براي خدا) مي‌سازيد، بيزارم!

إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِي لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفًا وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ(الأنعام/79)

من روي خود را به سوي کسي کردم که آسمانها و زمين را آفريده؛ من در ايمان خود خالصم؛ و از مشرکان نيستم!





عشق

لازمه عشق و عاشقى مقام وصول است كه مقام فناى ذات و صفات و افعال در ذات و صفات و افعال حق تعالى است كه متخلق و متصف به اوصاف الله شود.

همه از دست شد و او شده است انا و انت و هو، هو شده است
ليك چون عشق به جوش آمده است دل عاشق بخروش آمده است
عشق معشوق شود مالامال محو معشوق شود در آن حال
لاجرم آنچه كه عاشق گويد همه را عشق موافق گويد
درس عشقست و الفبايى نيست لايق او دل هر جايى نيست

چون حق تعالى فقط كمال حقيقى است و ادراكش ادارك تام است و ادارك تام نمى شود مگر به وصول تام پس عشق تام نمى شود مگر با وصول تام و اين لذت و ابتهاج تام است و چون ذات حق مستجمع جميع صفات كماليه است صورت و حقيقت عشق به نحو اتم و اكمل در او متحقق است و عاشق عين معشوق است . پس او عشق و عاشق و معشوق و اجل مبتهج بذاتش است . و عشق همه موجودات رشحه اى و نمودى از اين عشق ذاتى حق است .
چون او عاشق لذاته و معشوق لذاته است معشوق غيرش نيز مى باشد. چون تمام ماسوا فيض اويند و هر يك پرتوى از شعاع آفتاب جمالش و وجودشان قائم به او است لاجرم همه عاشق اويند (( يحبهم و يحبونه )) اگر چه به نظر دقيق عشق و عاشق و معشوق مطلقا فقط اوست . و چون عشق حقيقى فقط در ذات حق متحقق است ، و انفكاك معلول از علت تامه و انقطاع فيض از مفيض تام و فياض على الاطلاق معقول نيست ؛ پس عشق و حب بذاتش عين تجلى فعلى او كه فيض اوست مى باشد.
پس موجودات كه از فيض وجودى اويند عاشق اويند و او را طلب دارند و بقاء همه ، اوست و لذا حب بقاء در همه يعنى عشق به وجود لا يتناهى وجود صمدى كه مبدا فيض ‍ و پيدايش كثرات وجود است .
لذا حضرت مولى فرمود:

در هر چه نظر كنم نبينم جز عشق لا حول و لا قوة الا بالله

منبع:شرح دفتر دل





لطف دوست

گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم
گر به آب چشمه خورشيد دامن تر کنم

عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم

حافظ





گفت و گوی خدا با من

بسم الله الرحمن الرحیم
مدت ها بود که غرور سراسر وجودم را فرا گرفته بود. هر چه از خدا طلب مینمودم عنایت میفرمود.انقدر حسن ظن به رب الارباب داشتم که میدانستم با یک قطره اشک هر حاجتی که طلب نمایم برایم حاضر است.خداوندا مرا ببخش.من گناه میکردم و تو میبخشیدی. آنقدر بر من عنایت نمودی که خود را پاک و منزه فرض نمودم.
خداوندا شکرت که اکنون بر من با اسماء جلالیت تجلی نمودی و قهرت را بر من گشودی. میدانم که تحت کل جلال جمال. پس تو را شکر میگویم چون در قهرت هم رحمتی نهفته است.
خداوندا چندی پیش از تو حاجتی طلب نمودم و به من ندادی.قرانت را گشودم دیدم مطلبی امد بدین مضمون که ایا از جانب من عهد و پیمانی داری که هر چه که مایلی ان بشود؟ گفتم خداوندا شکرت.حق ان است که شما فرمایی.
مدتی با اشک و توسل همان حاجت را از تو طلبیدم .دیدم که میفرمایی سود و ضرر در دستان من است و به هر کس که بخواهم میچشانم. گفتم خدایا شکرت.
مدتی دیگر بر همان حاجت پای فشردم و دیدم در های رسیدن به ان بسته تر شد. باز هم قرانت را گشودم و دیدم توبیخم مینمایی و با غضب با من سخن میگویی.
باز هم بر حاجتم اصرار کردم و باز هم درها را بسته تر یافتم . این بار قرانت را به این نیت گشودم که خداوندا این همه خون به دلی ها برای چیست؟دیدم میفرمایی این ها برای ان است که کثافات خود را ازاله نمایی و به عهدت وفا کنی.
خداوندا شکرت که در عین غضب پاسخم را میگویی. آری عهدی با تو داشتم که بارها ان را شکستم و به واسطه آن جان خود را بسیار آلوده نمودم.
خداوندا با این مشکلات از من اشک ها گرفتی و دلم را شکستی و غرورم را خورد نمودی. شکرت که اینگونه با من تا نمودی. شکر.
خداوندا. اکنون در این ساعت مقدس که به استقبال اذان مغرب میروم با تو عهد مینمایم که از خطاهایم توبه کنم و بر ان عهدم استوار باشم  و میدانم حاجتم را خواهی داد.
میدانم که میدهی.
این مسیر صعب و این مشکلات و تعب همه حاصل گناهان من است. خداوندا مرا ببخش. از ان گناهانی که بین من و حاجتم حجاب شده اند توبه مینمایم.
الهی العفو. الهی العفو. الهی العفو





خسر الدنیا و الاخره

بسم الله الرحمن الرحیم

 وَقَدْ خَلَقَكُمْ أَطْوَارًا(نوح/14)
انسان موجودی است دارای اطوار و شئونات گوناگون.حالات او به اقتضای مقام قلبش دم به دم در تقلب است.

گهی بر طارم اعلی نشیند
گهی تا پشت پای خود نبیند

آدمی را بینهایت اطوار و حالات گوناگون است و در مراحل زندگیش حالتی خاص بر او غلبه مینماید.گاه عیسوی مشرب میشود و گاه یونسی مشرب.گاهی با اه و سوز و ناله هم آغو ش است و گاه با وجد و سرور دوشا دوش.
آن پیر فرزانه اعنی علامه حسن زاده چه خوش سروده است:

گاه بینم در این دار وجود 

با همه همدمم و همسخنم

گه انسانم و گه حیوانم 

گاه افرشته و گه اهرمنم

گاه افسرده چو بوتیمارم 

گاه چون طوطی شکر شکنم

...

این حالات تلخ و شیرین برای همگان میتواند پیش آمد کند. شاید بپرسید چه شده است که به چیدن این مقدمات روی آورده ام.غرضم از آوردن این جملات این است تا حالتی از حالات خویش را برای تو بازگو نمایم.هر چند تو بهانه ای. میخواهم با نوشتن این جملات خود را تسکین دهم.
بسیار میشود که به عمر گذشته خود می اندیشم.کودکی و نوجوانی و جوانی و ...
سال ها از تولدم در این دار غرور میگذرد.از نطفگی به این مرتبه رسیده ام.هر جا که بی اختیار بوده ام جز خوبی ندیده ام و هر جا که اندک اختیاری داشته ام بذر بد کاشته ام.
حاصل ایام زندگانیم چه بوده است؟ نه علمی کسب نموده ام و نه عملی اندوخته ام.جز متابعت هوای نفس و پیروی از شهوات نکرده ام.نماز و روزه و ذکر و دعا بسیار داشته ام. که به
خداوند یخدا از ان ها شرمنده ام.شرمنده.
هر کسی میداند چه کاره است.الحمدلله که در این نشئه اسم الظاهر سلطنت دارد و بواطن ما ظهور چندانی ندارد.الحمدلله که قشر و پوست اعمال ما مانع از رویت لب و مغز اعمالمان
میشود. اما عمر گران به سرعت در حال گذشتن است و دم به دم یوم تبلی السرائر در حال نزدیک شدن.
يوْمَئِذٍ يصْدُرُ النَّاسُ أَشْتَاتًا لِيرَوْا أَعْمَالَهُمْ(الزلزلة/6)
آری. لیروا اعمالهم. اعمالمان را به زودی به ما نشان میدهند. میدانم که مراد از دیدن اعمال نمایش ظاهر عمل نیست بلکه حقیقت عمل را به شهود خواهیم نشت .آه و افسوس از آن روز.
در ان روز از که فرار خواهیم کرد؟این اعمال که بیرون جان ما نیستند. ان ها بر اساس اصل رصین اتحاد عامل و معمول و عمل با جان ما متحد شده اند و این اعمال ما را ساخته اند. همین
اعمال ملکاتی در نفسمان به وجود اورده اند که با ان ملکات محشور خواهیم بود. از که فرار خواهیم کرد؟از خدا یا از خودمان. انجا دیگر جای گریز نیست. لا یمکن الفرار من حکومتک.

ای دریده پوستین یوسفان
گرگ برخیزی از آن خواب گران
گشته گرگان یک به یک اعضای تو
میدرانند از غصب اندام تو
آن سخن های چو مار و کژدمت
مار و کِژدم گردد و گیرد دمت
زانیان را گند اندام نهان
خمر خواران را بود گند دهان
سیرتی کاندر نهادت غالب است
هم بر آن تصویر حشرت واجب است.

آه از یوم قیامت. این قیامت نفس ناطقه انسانی در طول زمانی نیست که در یک بازه زمانی در آینده فرا برسد. ما اکنون در قیامتیم. همین اکنون حساب اعمالمان رسیده شده است و خودمان جزای خودمانیم.
افسوس که قلبمان محجوب است و عقلمان مغلوب.افسوس  که هوایمان غالب است و طاعتمان قلیل و معصیتمان کثیر. اما به خداوندی خودش سوگند که زبانمان به به این معاصی  مقر
است.جز اشک دیده و اه جگر سوز  و امید به مغفرت تو چیزی نداریم.یا رب ارحم من راس ماله الرجاء و سلاحه بکاء.
خداوندا شاهدی که از استغفار و اشک ریزی نیز شرم دارم. میدانی که از روی انبیا و اولیا و ملائکه شرم دارم. با چه رویی به در خانه ات بیایم؟بگویم بنده هستم و بنده ممکن الخطاست؟یا
بگویم تو رئوفی و کریمی و خودت مرا بر این خوان خوانده ای؟ بگویم محمد و آل او را شفیع خود قرار داده ام؟ چه بیاورم و چه بگویم؟
صد ها بار با اشک و آه به در خانه ات آمده ام و به دامان اولیائت متوسل شدم و تو را به آن ها  سوگند داده ام تا مرا ببخشی اما ساعتی پس از دعا خود را در دامان گناه غوطه ور یافته ام.
میدانم که تو بخشنده تر از آنی که مرا به حال خودم واگزاری. میدانم که میبخشی اما خدای من. با خاطره گناه و این شرمندگی و روسیاهی چه کنم؟به این اشک ها که از چشمانم
جاریست مینگری و میدانم که دلت به حالم میسوزد.میدانم که طاقت دیدن اشک بنده عاصی خود را نداری. اما خدایا اشکم بیش از آنکه از گناه باشد از شرمندگی است.
این همه بخشیدی و نافرمانیت کردم. این همه بر من عنایت نمودی و از تو روی گردانیدم. نه نماز با توجه ای خوانده ام و نه ذکر خالصانه ای گفته ام. خداوندا به کدام عمل خود دل خوش
باشم؟
اخر یک عمل خالصانه نمیباید در کارنامه ام باشد؟ این چه بیچارگیست که مرا فرا گرفته است. خدای من. اخرتی ندارم. ابرویی ندارم و خودت بهتر میدانی دنیایی هم ندارم. خسر الدنیا و
الاخره.
تنها امید دارم
آه





عشق الهى

الهى ديگر از بهشت نتوانم برد؛ چه عفو احسان در ازاى جرم و عصيان ، انفعال بيشتر آورد، مگر جنت لقا نصيب شود كه در حضور تام ، جز تو فراموش شود.

الهی نامه





تشنگى

الهى ، پيش از تشنگى ، آب از چشمه سار مى جوشد و تشنه تشنه است ، و پيش از گرسنگى گندم از كشتزار مى رويد و گرسنه گرسنه است ؛ عشق است كه در همه سارى است بلكه يكسره جز عشق نيست .

الهی نامه





عشق قسمت نهم(قسمت اخر)

عشق کاذب

عشق کاذب که اطلاق عشق بر آن، دروغ و خیانت به محتوا، گستره و عمق این واژه پاک است ـ عشقی است که منشأش امر جنسی و شهوانی است. در این عشق، عاشق توجه اش معطوف به صورت ظاهری معشوق و رنگ و روی اوست. این نوع عشق ـ که به جفا، نام عشق بر او نهاده اند ـ موجب تسلط نفس اماره و تقویت آن و حکومت شهوت بر قوه عاقله و در نتیجه خاموش شدن نور عقل می شود.(۱)

عشقهایی کز پی رنگی بود

عشق نبود عاقبت ننگی بود

عاشقان از درد زان نالیده اند

که نظر تا جایگه مالیده اند(۲)

حقیقت عشق مجازی جز طغیان شهوت نیست، عشقی که از مبادی جنسی و حیوانی سرچشمه می گیرد، به همان جا هم خاتمه می یابد و افزایش و کاهش آن بیشتر به فعالیتهای فیزیولوژیکی دستگاه تناسلی بستگی دارد که قهرا در سنین جوانی بیشتر بروز می کند و با پا گذاشتن به سن، از یک طرف، و اشباع آن از سوی دیگر، کاهش می یابد و منتفی می شود. این گونه عشقها به سرعت می آید و به سرعت می رود و قابل اعتماد و توصیه نبوده بلکه خطرناک و فضیلت کش است. انسان آن گاه که تحت تأثیر شهوات و امور حیوانی خویش است خود را می پرستد و شخص مورد علاقه را برای خود می خواهد و در این اندیشه است که چگونه از وصال او بهره مند شود و حداکثر تمتع را از او ببرد، بدیهی است که چنین عشقی نمی تواند مکمل و مربی روح انسان باشد و آن را تهذیب نماید و در هندسه مبانی عشق از منظر دین جایگاهی ندارد.(۳)

این نوع عشق، منشأ خشونت، وحشی گری و جنایت است. عشق كاذب، عشقی زبون کننده و ناپایدار است و همان عشقی است که وصالش مدفنش به شمار می آید. حکیم عشق، صدرای شیرازی در این باب سخن نغزی دارد:

«کسانی که شیئی از اشیاء دنیوی را دوست دارند و فقط به ظاهر آن دل خوش کرده اند، وقتی به وصال محبوب رسیدند، پس از مدت اندکی همان محبوب، برای آنها وبال شده، موجب زحمتشان می گردد؛ از این رو، حلاوتی را که در حالت حبّ داشتند از دست می دهند.»(۴)

عشق، آینه بلند نور است

شهوت ز حساب عشق برون است(۵)

بر همین اساس است که امام صادق(ع) می فرماید:

«من وضع حبّه فی غیر موضعه فقد تعرض للقطیعة(۶)؛ هر کس محبتش را در غیر جای خویش قرار دهد [به جای رابطه و پیوند [خود را در معرض جدایی قرار داده است.»

برای دیدن منابع به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید

 





عشق قسمت هشتم

عشق مجازی

پیروان عرفان عاشقانه و عشق حقیقی، از آنجا که جهان هستی و از جمله انسان را مظهر، آیات و نشان حضرت حق می دانند، عشق به مظاهر و مجالی خداوند سبحان را «عشق مجازی» و در طول عشق به ذات پروردگار ـ که عشق حقیقی است ـ می دانند:

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست(۱)

عشق مجازی همچون طریق، نردبان، پل و مسیر ورودی به عالم عشق حقیقی است. در واقع از آنجا که تمام عوالم هستی و موجودات آن، هستی مطلق و مطلق هستی یعنی، حضرت حق، را نشان می دهند، امور مجازی به شمار می روند، به همین جهت عشق به آیات الهی، عشق مجازی قلمداد می شود. اما باید توجه داشت که فرق است میان معشوقی که همه عالم از اوست و معشوقی که همه عالم، اوست.

در این گونه عشق ما به معشوق از آن جهت عشق می ورزیم که او نمود و آیت و نشان معشوق حقیقی، اصیل و اصلی است. عشق مجازی بر این اساس، ریشه در عشق حقیقی دارد؛ یعنی به دلیل آنکه عشق ما متمرکز بر معشوق راستین است، به هر آنچه که از اوست و بوی او را می دهد و آیت اوست نیز عشق می ورزیم. ولی در عین حال باید توجه کنیم که عشق مجازی، عشق به «نمود» است، نه عشق به «بود»؛ از این رو، توقف و ماندگاری در عشق مجازی هر چند بهتر از فقدان عشق است، ولی نتایج عشق حقیقی و راستین را ندارد:

عاشقی گر زین سر و گر زآن سر است

عاقبت ما را بدان سر رهبرست

گفت معشوقم: تو بودستی نه آن

لیک کار از کار خیزد در جهان

عاشق آن وهم اگر صادق بود

آن مجازش تا حقیقت می رود(۲)

در روایت آمده است نوجوانی، که هنوز به سن بلوغ نرسیده بود، به پیامبر(ص) سلام کرد و از خوشحالی دیدن ایشان، چهره اش گشاده گشت و لبخند زد. حضرت به او فرمود: ای جوان! مرا دوست داری؟ گفت: ای رسول خدا! به خدا قسم آری. فرمود: همچون چشمانت؟ گفت: بیشتر؛ فرمود: همچون پدرت؟ گفت: بیشتر. فرمود: همچون مادرت؟ گفت: بیشتر. فرمود: همچون خودت؟ گفت: ای رسول خدا! به خدا قسم بیشتر. فرمود: همچون پروردگارت؟ گفت: خدا را، خدا را؛ ای رسول خدا! که این مقام نه برای تو است و نه دیگری. در حقیقت تو را برای دوستی خدا دوست می دارم.

در این هنگام رسول خدا(ص) به همراهان خویش روی کرد و فرمود: «این گونه باشید؛ خدا را به سبب احسان و نیکی اش به شما دوست بدارید و مرا برای دوستی خدا دوست بدارید.»(۳)

در حسن رخ خوبان، پیدا همه او دیدم

در چشم نکورویان، زیبا همه او دیدم

در دیده هر عاشق، او بود همه لایق

ورنه ز نظر وامق، عذرا همه او دیدم

دیدم همه پیش و پس جز دوست ندیدم کس

او بود همه او بس، تنها همه او دیدم(۴)

گاه از عشق مجازی به «عشق اصغر» یاد می کنند که همان عشق به انسان است؛ زیرا مجموعه ای از لطایف عالم و آیینه ای از صفات حق و راهنمای قلوب و معرفت باری تعالی می باشد.

گاه از آن به «عشق اوسط» نیز نام می برند که همان اشتیاق و محبت نسبت به همه اجزای عالم است؛ از آن رو که مظاهر صفات الهی می باشد، یا عشق به عالمانی است که ناظر به حقایق موجوداتند و در آفرینش آسمانها و زمین به تفکر می پردازند.(۵)

و گاه بر آن «عشق نفسانی یا عفیف» نیز اطلاق می کنند که همان عشق و محبت به صفات روحی و ملکات اخلاقی انسانهاست.(۶)

................................................................................................

۱ـ سعدی.

۲ـ مثنوی، 7611 و 111 و 3، 1345.

۳ـ دیلمی، ابوالحسن، ارشاد القلوب، بیروت، موسسة الاعلمی للمطبوعات، چاپ چهارم، 1398ق، ص161، حدیث 898.

۴ـ عراقی.

۵ـ الاسفار الاربعة، همان، ج7، ص184 و دامادی، سیدمحمد، شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت. تهران، نشر دانا، چاپ اول، 1379ش، صص97 ـ 98.

۶ـ طوسی، نصیرالدین، شرح الاشارات و التنبیهات، تهران، انتشارات کتاب، 1362ش، ج3، نهم، فصل هفتم و هشتم.

منبع اصلی مطالب این پست مقاله کند و کاوی در ابعاد عشق جناب محمدرضا کاشفی  است.-سایت حوزه





عشق قسمت هشتم

نشانه های عشق حقیقی

از مجموع آیات و روایات و سخن عارفان واصل، می توان نشانه هایی برای عشق حقیقی شمارش کرد، دانستن این علایم آدمی را قادر می سازد تا عشق خویش را ارزیابی کرده و دریابد تا چه اندازه در جاذبه این عشق قرار دارد؟ گفتنی اینکه از آنجا که عشق حقیقی دو طرفه است، چنان که قرآن نیز بدان تصریح کرده است(۱)، یعنی در قبال عشق انسان به خداوند، خداوند متعال نیز به انسانی که عشق حقیقی و راستین دارد، عشق می ورزد، نگارنده نشانه های عشق حقیقی را در دو قسمت عشق انسان به خدا و عشق خداوند به انسان شمارش می کند.

۱. نشانه های عشق انسان به خدا

 ۱-ترجیح دادن خداوند بر همه محبوبهای دیگر(۲):

عاشقان را شادمانی و غم اوست

دستمزد و اجرت خدمت هم اوست

غیر معشوق ار تماشایی بود

عشق نبود هرزه سودایی بود

عشق آن شعله ست کاو چون برفروخت

هر چه جز معشوق باقی جمله سوخت

تیغ «لا» در قتل غیر حق براند

در نگر زان پس که بعد «لا» چه ماند

ماند «الا اللّه » باقی جمله رفت

شاد باش ای عشق شرکت سوز زفت(۳)

۲-در باطن و ظاهر مطیع و موافق اوامر و نواهی او بودن(۴).

۳-ترجیح دادن لقای خدا را بر بقای خود(۵):

عاشقم من کشته قربان لا

جان من نوبتگه طبل بلا

من چو اسماعیلیانم بی حذر

بل چون اسماعیل آزادم ز سر

فارغم از طمطراق و از ریا

«قل تعالوا» گفت جانم را بیا(۶)

۴-حقیر شمردن هر چیز در برابر عشق به خداوند؛(۷) حتی عقل:

عقل را قربان کن اندر عشق دوست

عقلها باری از آن سویت کاوست(۸)

۵-مستغرق ذکر و یاد خدا بودن در همه اوقات(۹):

۶-تنها از او خشنود بوده و در قرب او آسایش و آرامش دارد(۱۰):

۷- به کلام محبوب یعنی قرآن عشق ورزد(۱۱).

۸- با مال و جان در راه او مجاهده کردن(۱۲):

تا خیال دوست در اسرار ماست

چاکری و جان سپاری کار ماست

هر کجا شمع بلا افروختند

صد هزاران جان عاشق سوختند

عاشقانی کز درون خانه اند

شمع روی یار را پروانه اند(۱۳)

۹-حریص بودن بر خلوت و مناجات با او(۱۴).

۱۰-همه بندگان مطیع وی را به خاطر او دوست بدارد و همه کافران و گناهکاران را به خاطر او دشمن بدارد(۱۵).

و ...

۲-نشانه های عشق حضرت حق به

انسان

1ـ توفیق طاعت یافتن(۱۶)؛
2ـدوست داشتن خداوند(۱۷)؛
3ـ مخفی کردن معایب انسان(۱۸)؛
4- محبوب ساختن امانتداری(۱۹)؛
5ـالهام صدق و راستی(۲۰)؛
6ـ خطور دادن علم و دانش(۲۱)؛
7ـ مزین ساختن به حلم و آرامش(۲۲)؛
8ـ مبغوض ساختن دنیا در قلب آدمی(۲۳)؛
9ـ عطا کردن به قدر نیاز(۲۴)؛
10ـ نیکی گردانیدن اخلاق او و اعطای قلب سلیم(۲۵)؛
و ...

عاشق ترین عاشقان عشق حقیقی رسول اکرم(ص) بود و به همین دلیل در میان پیامبران از جایگاه ویژه ای برخوردار است:(۲۶)

با «محمد» بود عشق پاک جفت

بهر عشق او را خدا «لولاک» گفت

منتهی در عشق چون او بود فرد

پس مر او را ز انبیا تخصیص کرد

گر نبودی بهر عشق پاک را

کی وجودی دادمی افلاک را(۲۷)

برای دیدن منابع به ادامه مطلب بروید





عشق قسمت هفتم

عشق حقیقی

با توجه به مبانی پیش گفته از منظر اسلام، به دلیل آنکه خداوند کامل محض و محض کمال، جمیل مطلق و مطلق جمال و دارای بالاترین، برترین و بهترین وصفهاست، مبدأ عشق، اولین عاشق و الهام بخش عشق است، و از آنجا که همه هستی نمود، آیت و مظهر اویند، از او سرچشمه گرفته و به سوی اویند، و از آن رو که آدمی کمال جو و جمال خواه بوده و ظهور و جلوه تام و کامل صفات حضرت حق است؛ عشق حقیقی عبارت است از «قرار گرفتن موجودی کمال جو [انسان] در جاذبه کمال مطلق [خداوند متعال [پروردگاری بی نیاز، یگانه، دانای اسرار، توانا، قاهر و معشوقی که همه رو به سوی او دارند و او را می طلبند.»(۱)

مانند تو من یار وفادار ندیدم

خوش تر ز غم عشق تو غمخوار ندیدم

جز خال خیال رخ زیبای تو در دل

در آینه حسن تو زنگار ندیدم

دل بندگی دوست به شاهی نفروشد

یک مشتری عشق به بازار ندیدم

با بندگی حضرت معشوق الهی

در دل هوس شاهی این دار ندیدم(۲)

این عشق که از آن به محبت سوم، عشق اکبر، محبت اول نیز یاد می شود(۳)، عشق به معشوق حقیقی و اصلی و منحصر به فردی است که با عشق به خود، جهان را آفرید و عشق را در تمام هستی و از جمله در فطرت آدمی جای داد.

عشق حقیقی و راستین، تنها به کمال محض و جمیل مطلق توجه دارد، تنها او را می خواهد و می جوید. این عشق، التیام بخش، رام کننده، صبرآور، انس برانگیز، رضایت بخش، نیروزا، طلب آور، درهم شکننده خودپرستی، سرورانگیز، نشاط آور، پایا و پویاست. این، عشقی است که وصالش، مقتل عاشق است نه مسلخ وی؛ یعنی هنگام وصال، عاشق قامت برکشیده، قیامت به پا می کند و عشقش زنده تر و فعالتر می گردد، نه آنکه سرد و خاموش شود.

از همین رو، قرآن کریم تنها محبوب حقیقی و اصلی را خداوند متعال دانسته،(۴) و در روایات، بر محبت خداوند سبحان تأکید فراوان شده است.(۵) به اعتقاد درس آموزان مکتب عشق، عشق حقیقی از اول در فطرت آدمی وجود داشته است و انسان می تواند با برطرف کردن آلودگیها، گناهان و تعلقات غیر خدایی، به این واقعیت نایل گشته و این عشق را در فطرت خویش به عیان در یابد:(۶)

ملامتم به خرابی مکن که مرشد عشق

حوالتم به خرابات کرد روز نخست(۷)

بر این اساس، می توان گفت عشق حقیقی انسان زاییده عشق خداست و سبب تفاوت درجه اش با عشق خدا، کدورت جسم انسان است. در صورت از میان برخاستن این کدورت ـ که لازمه اش فنای بنده در حق است ـ محبت نیز به طهارت و صفای اصلی اش برمی گردد. این همان عشقی است که از خدا آغاز می شود و به انسان می رسد و او را به خدا می رساند یعنی عشق حقیقی و عرفانی.

برای دیدن منابع بع ادامه مطلب بروید





عشق قسمت ششم

مبانی عشق

عشقی که دین برای انسان ترسیم می کند ـ و ما در عناوین بعدی به تشریح آن می پردازیم ـ متأثر از دیدگاه خاصی به خداوند، عالم هستی و انسان و نسبت این سه با یکدیگر است. به بیان دیگر، عشقی که رسول خاتم(ص) نویدبخش آن است بر مبانی خداشناسی، انسان شناسی و هستی شناسی خاصی است، از این رو، نگاهی اجمالی به این مبانی، برای تفسیر و تفهیم صحیح عشق حقیقی ضروری می باشد.

خداشناسی:

از منظر آموزه های قرآنی، خداوند آفریننده آسمانها و زمین و خالق همه چیز است.(1) بهترین وصف از آن اوست.(2) دانا، توانا، زنده، پاینده، بی نیاز، یکتا، یگانه، پاک از هر عیب و ... می باشد.(۳) هر که بهره ای از کمال دارد، از خدا وام گرفته است.(4) خداوند الهام کننده دوستی و محبت در میان مؤمنان بوده(5) و مهر و محبت خویش را به دل دوستداران خویش می افکند و عشق را میان انسانها حاکم می سازد:(6)

هر چه اندیشی پذیرای فناست

آنکه در اندیشه ناید آن خداست(7)

 انسان شناسی:

از ددگاه قرآن، انسان موجودی است برگزیده خداوند، خلیفه و جانشین او در زمین(8)، ترکیبی از جسم و روح(9)، دارای فطرتی خداآشنا(۱۰)، آزاد، مستقل، امانت دار خدا و مسؤول خویشتن و جهان(۱۱)، وجودش از ضعف و ناتوانی آغاز می شود و به قوت و کمال سیر می کند، اما جز در بارگاه الهی و جز با یاد او آرام نمی گیرد.(۱۲) خداوند متعال بینشها و گرایشهایی را در آدمی نهاده است که اولاً اکتسابی نیست، ثانیا در عموم افراد وجود دارد، هر چند ممکن است دارای شدت و ضعف باشد.(۱۳) کمال جویی و جمال خواهی از جمله گرایشهای فطری اند که خداوند آنها را در روح آدمی قرار داده است.(۱۴) از منظر آیات قرآن، آدمی می تواند با کنار زدن حجابهای ظلمانی از روح خویش و با استمداد از وحی و عقل که راه و مسیر و چگونگی سیر را به او نشان می دهد، بینشها و گرایشهای فطری خویش را شکوفا سازد و به موطن اصلی خود ـ که همان لقای حضرت حق است ـ بازگشته و به مقام شایسته خویش نایل گردد:(۱۵)

تاج «کرّمناست» بر فرق سرت

طوق «اعطیناک» آویز برت

جوهر است انسان و چرخ او را عَرَض

جمله فرع و پایه اند او غرض(۱۶)

 هستی شناسی:

از دیدگاه قرآن، همه عالم هستی آیات و نشانه های خداوند است. حضرت حق، گاه همه آنچه را که در زمین و آسمان و در نظر کلی تر جهان هستی است نشانه می داند(۱۷)؛ و گاه به برخی از موجودات عالم هستی به طور خاص اشاره کرده و آنها را آیت خود تلقی فرموده است.(۱۸)

من به هر که می گذرم ذکر دوست می شنوم

من به هر چه می نگرم روی دوست می بینم

از منظر آیات قرآن، کل جهان هستی و موجودات آن مسخّر انسان است تا آدمی را برای رسیدن به مقصود نهایی خویش مدد رساند.(۱۹) به هر روی، عالم هستی ظهور اوست:

در بیان ناید جمال حال او

هر دو عالم چیست؟ عکس خال او(۲۰)

برای دیدن منابع به ادامه مطلب مراجعه کنید





عشق

الهى آنكه را عشق نیست ارزش چیست.

الهی نامه





غنیمت شمردن وقت

روزها گر رفت گو رو باك نيست   تو بمان اى آن كه چون تو پاك نيست

اين وقتها را بايد خيلى مغتنم بشماريم ، امير المومنين (عليه السلام )، فرمود: (( همين طور كه روزها از شما مى گيرند، شما هم سعى كنيد از آنها بگيريد ))
يعنى : امروز كه از شما گرفته مى شود و از اقامت زمانى شما كاسته مى گردد، شما هم سعى كنيد در اين روز حقيقتى و معرفتى و كمالى تحصيل كنيد

منبع:پندهای حکیممانه.جلد سوم





عشق قسمت پنجم

سریان عشق

به دلیل آنکه همه هستی دارای حیات و شعور بوده و کمال جو هستند، عشق در تمام عالم هستی سریان دارد؛ هر چند از جهت شدت و ضعف گوناگون باشند ولی بر اساس ارتباط عشق با معرفت و با اسبابی چون کمال جویی و جمال خواهی، عشق در همه عالم و در میان همه موجودات جریان دارد.(1)

علامه عارف و عاشق،حسن زاده آملی در مناجات عاشقانه خود میفرماید:(الهی،پیش ازتشنگی ،آب از چشمه سار می جوشد و تشنه تشنه است،و پیش از گرسنگی ، گندم از کشتزار می روید و گرسنه گرسنه است ،عشق است که در همه ساری است بلکه یکسره جز عشق نیست.)

این عشق است که در نی آتش می افکند و می را به جوشش وا می دارد. مظاهر خلقت و بدایع طبیعت همه مسخر عشق اند. کشش و جذب اجزای هم جنس به یکدیگر و پیوند و ترکیب اضداد نیز از جلوه های عشق است. جاذبه ای که «جزء» را به سوی «کل» می راند و میان اشیاء و پدیده ها، تناسب، سنخیت و انضمام می آفریند همه از عشق است:

عشق جوشد بحر را مانند دیگ

عشق ساید کوه را مانند ریگ

عشق بشکافد فلک را صد شکاف

عشق لرزاند زمین را از گزاف(2)

آری. عشق است که در عالم ساری است. بلکه عالم عشق آباد است. علامه حسن زاده آملی میفرمایند:الهی، در این شب دوشنبه سلخ شهر الله المبارک 1390 ه.ق. با کسب اجازه از حضور انور شما،نام کشور پهناور هستی را (عشق آباد) گذاشتم.

اما، داستان عشق انسان، داستان دیگری است؛ زیرا، اولاً به دلیل وجود حیات و شعور برتر در انسان، عشق در او از شدت و حدّت بیشتری برخوردار است و ثانیا به دلیل لطافت و وسعت ادراکش، معشوقهای او بیشتر است و نه تنها از درختان خرم و کوهساران عالم و طراوت بهار و سرخی شفق و تابش ماه و دیگر جلوه های عالم وجود لذت می برد بلکه به کمالات و جمالهایی برتر از عالم مادی نیز عشق می ورزد. ثالثا علی رغم ژرفا و گستردگی ادراکش، داعیه های خیالی و وهمی او همواره با عقلش درگیرند و مزاحمانی از قوای شهویه و غضبیه بر سر راهش قرار دارد که عشق حقیقی را با عشقهای مجازی و کاذب درگیر می سازد.

به دلیل همین سه نکته ظریف و عمیق، باید دستی از غیب برون آید و عشق انسان را هدایت کند و راه وصول عشق را به او بنمایاند. فرستادن پیامبران و فرو فرستادن کتابهای آسمانی برای همین جهت است تا عشق حقیقی و راستین را از عشق مجازی و دروغین باز شناساند و آدمی را در عشق و عاشقی اش مدد رساند.(3) کلام پیامبران بوی گلی است که انسان را به سمت گلستان می برد:

این سخنهایی که از عقل کل است

بوی گلزار و سرو و سنبل است

بوی گل دیدی که آنجا گل نبود

جوش مل دیدی که آنجا مل نبود(4)
...........................................................

1 ـ در این باب نگا: الاسفار الاربعة، همان، ج7، فصل پانزدهم.

2 ـ مثنوی، 5، 2735 ـ 2736.

3 ـ صدرالدین شیرازی، محمد، عرفان و عارف نمایان، ترجمه محسن بیدارفر، تهران، الزهراء چاپ سوم، 1371ش، ص120.

4 ـ مثنوی، 1، 1898 ـ 1900.





عشق (قسمت  چهارم)


اسباب عشق

در این قسمت به بررسی مهمترین اسباب عشق میپردازیم. دو سبب مهم برای عشق مطرح شده است. کمال جویی و جمال خواهی. عاشق در پی کسب کمال و جمال است. او در معشوق جز کمال و جمال نمیبیند و از معشوق جز این نمیخواهد.

برای عشق اسباب گوناگونی مطرح کرده اند که از همه مهمتر دو سبب است که هر دو ریشه در فطرت هستی دارد:


کمال جویی

همه هستی میل به کمال دارد. کمال طلبی آمیخته با «حبّ بقا»ست که هر دو تبلور «حبّ ذاتند». همه موجودات در پی آنند که چیزهایی را به دست آورند و بهره وجودی اشان را بیشتر کنند. هر موجودی، در پی کمال متناسب با خود است. دانه گندمی که روی زمین قرار گرفته و با شرایط مساعدی شکافته شده، به تدریج می روید، متوجه آخرین مرحله بوته گندم است که رشد خود را تکمیل کند؛ سنبل داده و دانه های زیادی بار آورد. هسته میوه ای که در درون خاک پنهان شده و سپس پوست خود را شکافته و نوک سبزی بیرون می دهد از همان مراحل آغازین، قصد رسیدن به درجه کمال و برومندی خود را دارد که درختی پر از میوه خواهد شد.

انسان نیز می خواهد سعه وجودی بیشتری بیابد و علم، قدرت، اراده و حیاتش نامحدود و مطلق باشد، به صورتی که به گفته حضرت امام خمینی، اگر قدرت مطلق جهان باشد و عالم را در اختیار داشته باشد و به او بگویند که جهان دیگری هم هست، فطرتا مایل است آن جهان را در اختیار داشته باشد. یا مثلاً هر اندازه دانشمند باشد و گفته شود علوم دیگری هم هست، فطرتا مایل است آن علوم را هم بیاموزد.(1)

تمامی این نمونه ها حکایتگر این حقیقت است که دستگاه آفرینش با تربیت تکوینی خود کمال خواه و کمال جو است و به همین سبب است که با وجود تمام سختیها، موانع و مشکلات، عاشق کمال است و برای رسیدن به آن، از هیچ کوشش و تلاشی فروگذار نمی کند. به بیان دیگر، این فطرت کمال خواهی است که موجودات را عاشق ساخته است.(2) از این رو، محرک همه موجودات عشق است.

آتش عشق است کاندر نی فتاد

جوشش عشق است کاندر می فتاد(3)


 جمال خواهی

جمال عبارت است از حضور کمال لایق و ممکن یک «چیز» نزد انسان. بنابراین، اولاً، کمال هر چیز به قابلیت کمال پذیری آن چیز بستگی دارد؛ از این رو، باید ملاحظه کرد آیا مثلاً فلان چیز اصلاً قابلیت پذیرش این کمالات را دارد یا خیر؟ ثانیا، اگر تمام کمالات لایق یک چیز نزد انسان باشد، آن چیز در غایت جمال و زیبایی است و اگر فقط برخی از آن کمالات حاضر باشد، چیز به اندازه آن کمالات متصف به حسن و جمال می شود. مثلاً اگر خطی تمام کمالات لایق خود را ـ که عبارت است از متوازی، متناسب و منتظم بودن ـ دارا بود آن خط در اوج زیبایی است و هر چه این کمالات را کمتر داشت، از زیبایی کمتری برخوردار خواهد بود. وجود همین جمال خواهی در انسان است که موجب پیدایش شاخه های گوناگون هنر و فرهنگ در تمدن بشری شده است و اسلام نیز آن را پذیرفته و حتی بخشی از اعجاز قرآن کریم بر اساس هنر و زیبایی پی ریزی شده است؛ به گونه ای که قرآن کریم خود یک اعجاز هنری است.

باید توجه داشت که زیبایی و جمال منحصر به محسوسات نیست؛ بلکه در غیر محسوسات نیز وجود دارد؛ زیرا زیبایی را به علم، اخلاق و دیگر حقایق غیر حسی نیز نسبت می دهیم، در حالی که هیچ یک از این موارد با حواس پنج گانه ظاهری درک نمی شود، بلکه با بصیرت باطن و چشم دل که همان نور عقل است، درک می گردند.

به هر روی، جمال و زیبایی عامل مهمی در تحقق عشق است، آن هم جمال غیر محسوس. سرّ اینکه برخی کسانی را دوست دارند که در زیبایی ظاهری آنها تردید است و چه بسا در چشم دیگران چهره ای کریه دارند، این است که عاشق در معشوق جمالی را می بیند که دیگران نمی بینند:

گفت لیلی را خلیفه: کان تویی

کز تو مجنون شد پریشان و غوی

از دگر خوبان تو افزون نیستی؟!

گفت: خامش چون تو مجنون نیستی(4)
...................................................................................................................................
1- چهل حدیث، همان، صص155 ـ 163.

2 ـ احیاء علوم الدین، همان، ج4، ص276.

3 ـ مثنوی معنوی، 1، 10.

4 ـ همان، 1، 407 ـ 408.

منبع اصلی مطالب این پست مقاله کند و کاوی در ابعاد عشق جناب محمدرضا کاشفی  است.-سایت حوزه





عشق قست سوم

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم

مبدأ عشق

اساس آفرینش جهان، عشق حضرت حق به جمال و جلوه خویش است؛ زیرا طبق آنچه که حکماء در باب اسباب عشق مطرح نموده اند، حبّ ذات یکی از مهمترین اسباب عشق است. خداوند متعال نیز به عنوان برترین موجود، به دلیل عشق به ذات و جلوه جمالش، جهان را پدید آورد: «کنت کنزا مخفیا فأحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف؛ گنج پنهانی بودم که دوست داشتم شناخته شوم، پس آفریدگان را آفریدم تا شناخته شوم.»(1)

گنج مخفی بُد ز پریّ چاک کرد

خاک را روشن تر از افلاک کرد

بر این اساس، نخستین کسی که عشق ورزید، خدای سبحان بود(2) و از آنجا که مبدأ عالم اوست، مبدأ عشق نیز اوست. در واقع، عشق مانند وجود، از ذات حق به عالم سرایت کرده است و قاطعانه می توان گفت: عشق انسان زاییده عشق خداست.

توبه کردم و عشق همچون اژدها

توبه وصف خلق و آن وصف خدا

عشق ز اوصاف خدای بی نیاز

عاشقی بر غیر او باشد مجاز(3)

خداوند متعال مبتنی بر همین عشق به خویش است که مخلوقاتش را نیز دوست می دارد.(4) سخن عین القضاة همدانی در این باب خواندنی است: «دریغا به جان مصطفی، ای شنونده این کلمات! که خلق پنداشته اند که انعام و محبت او با خلق از برای خلق است. نه از برای خلق نیست، بلکه از برای خود می کند که عاشق، چون عطایی دهد به معشوق و با وی لطفی کند، آن لطف نه با معشوق می کند که آن با عشق خود می کند. دریغا از دست این کلمه! تو پنداری که محبت خدا با مصطفی، از برای مصطفی است؟ این محبت او از بهر خود است.»(5)

ناگفته نماند که مفاد عشق خدا، مفادی کاملاً متمایز با عشق انسان است که فرصت طرح و تفصیل آن نیست.(6)
........................................................................................................................

1 ـ سخاوی، مقاصد الحسنة، چاپ هند، ص153.

2 ـ دیلمی، ابوالحسن، عطف الالف المألوف علی اللام المعطوف، تحقیق و مقدمه، ج.ک.قادیه، قاهره، مطبعة المعهد العلمی الفرنسی للاثار الشرقیة، 1962م، ص28.

3 ـ مثنوی معنوی، تصحیح: رینولدالین نیکلسون، دفتر 6، ابیات 970 ـ 971.

4 ـ طباطبایی، سیدمحمدحسین، المیزان، بیروت، موسسة الاعلمی للمطبوعات، چاپ مکرر، ج1، ص411.

5 ـ همدانی، عین القضاة، تمهیدات، به تصحیح عفیف عسیران، تهران، انتشارات منوچهری، بی تا، ص217.

6 ـ در این خصوص ر.ک: احیاء علوم الدین، همان، ج4، صص302 ـ 303، رساله عشق، همان، صص4 ـ 6، امام خمینی، روح اللّه ، چهل حدیث، تهران مرکز نشر فرهنگی رجاء، چاپ اول، 1368ش، صص390 ـ 391.

منبع:مقاله کند و کاوی در ابعاد عشق جناب محمدرضا کاشفی  است.-سایت حوزه






عشق  (قسمت دوم)

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
در این قسمت به این مطلب خواهیم پرداخت که معرفت عشق زا و عشق معرفت افزاست. عشق فرع بر معرفت است.روزی به یکی از دوستانم که مدعی عاشق شدن بود گفتم تو از معشوقت چیزی نمیدانی. صرفا چند بار سر کلاس درس او را دیده ای. این چگونه عشقی است؟عشق فرع بر شناخت و معرفت است. تو که نسبت به او معرفتی نداری.متاسفانه او زیر بار عرایض بنده نرفت. بعد از مدتی که مساله او به سر انجام نرسید همین مطلب را مجددا تکرار نمودم و او تصدیق کرد و گفت اول باری که این مطلب را گفتنی نیز آن را قبول داشتم. اما عقلم مغلوب احساساتم بود.

عشق و معرفت

از آنجا که عشق، محبت شدید و قوی است و محبت فرع «معرفت» است، عشق نیز بدون معرفت، عشق نخواهد بود. واقعیت آن است که شناخت هر چیزی، ریشه میل یا تنفر انسان نسبت به آن چیز است. اگر آدمی چیزی را برای خویش سودمند بداند، نسبت به آن محبت پیدا و برای جلبش تلاش می کند. صدرالمتألهین می گوید: «عشق در شی ء بدون حیات و شعور، صرفا یک نوع تسمیه و نام گذاری است.»(1)

از این رو، بر اساس تقسیم قوای ادراکی انسان به حسی، خیالی و عقلی، می توان با تسامح گفت که سه عشق حسی، خیالی و عقلی وجود دارد:
عشق حسی بر معرفت حسی بنا شده است و تنها قوای حسی (بینایی، شنوایی، چشایی، لمسایی و بویایی) از آن مبتهج می گردد.
عشق خیالی، عشقی است که از قوه خیال آدمی نشأت می گیرد و تنها این قوه را تسکین می دهد.
 اما عشق عقلی، عشقی است که از عقل سرچشمه می گیرد و بر اساس یافته های عقل، معشوق و راه وصال به او را می شناسد؛ هر چند با شدت یافتن عشق، آدمی عقل خویش را نیز پشت سر می گذارد؛ ولی برای بار یافتن به آن مرحله نیز باید از مدخل عقل عبور کرد.

باید توجه داشت از آنجا که قوه خیال از قوه حس در ادراک امور قوی تر است، عشق خیالی از عشق حسی قوی تر است و به دلیل آنکه درک عقلی قوی تر از خیال و حس است، عشق عقلی به مراتب قوی تر و کامل تر از عشق حسی و خیالی است.(2)

معرفت عشق زا و عشق معرفت افزاست. پس از انعقاد عشق در جان انسان، در هر مرتبه ای از ظهور، عاشق را در مراحل معرفت و مدارج کمال پیشتر می برد، در نتیجه ادراک آدمی قوی و نافذتر می گردد و عشق را به چشم دقیقه یاب و بصیرتی پرده شکاف می نگرد و چیزهایی خواهد دید که از پیش ندیده بود.

............................................................................................................................
1 ـ صدرالدین شیرازی، محمد، اسفار الاربعة، قم، منشورات مصطفوی، ج7، ص152.

2 ـ  ابن سینا، رساله عشق، به تصحیح سیدمحمد مشکوة، کلاله خاور، بی جا، بی نا، بی تا، صص9 ـ 24.

منبع اصلی مطالب این پست مقاله کند و کاوی در ابعاد عشق جناب محمدرضا کاشفی  است.-سایت حوزه





عشق (قست اول)

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
به حول و قوه الهی قصد داریم تا چندین پست را به مبحث عشق بپردازیم.در این سلسله مباحث ان شاء الله به معنای عشق،حقیقت عشق،عشق مجازی،عشق حقیقی،آیات و روایات درباره
عشق و ... خواهیم پرداخت.ان شاء الله مطالب نابی را در این سلسله مباحث تقدیم شما سروران خواهیم نمود.در این ماه عشق ما را از دعای خیرتان محروم نفرمایید.

معنای عشق

«عشق» از نظر واژه شناسی به معنای میل مفرط است. این کلمه مشتق از «عَشَقَه» بوده و «عشقه» گیاهی است که هر گاه به دور درخت می پیچد آب آن را می خورد؛ در نتیجه درخت زرد شده، کم کم می خشکد.(1) اما در اصطلاح «عشق» عبارت است از «محبت شدید و قوی» و به عبارت دیگر، عشق مرتبه عالی و اعلای محبت است.(2)
ولی حقیقت آن است که تعریف حقیقی این واژه ممکن نیست؛ به گفته حکیم عشق محی الدین ابن عربی: «هر کس عشق را تعریف کند، آن را نشناخته و کسی که از جام آن جرعه ای
نچشیده باشد آن را نشناخته و کسی که گوید من از آن جام سیراب شدم، آن را نشناخته، که عشق شرابی است که کسی را سیراب نکند.»(3)

و عطار نیشابوری در این رابطه سروده است:

پرسی تو ز من که عاشقی چیست؟

روزی که چو من شوی، بدانی

محدث جزائری در انوار نعمانيه ج 3، ص 162 و 166. نقل ميكند :

عشق عبارت است از افراط در محبت، به گونه اي كه هيچگاه عاشق، غافل از ياد معشوق نشود و ياد او از خاطر محو نگردد.
وي همچنين دربارهِ ماهيت عشق خاطرنشان ميكند: عشق از مادهِ «عشقه» و عشقه گياهي* است كه بر ساقه و شاخهِ درخت ميپيچد و بالا ميرود تا سراسر آن را فراگيرد. عشق نيز سراسر
قلب آدمي را تحت الشعاع خود قرار ميدهد و چه بسا كه انسان عاشق، رنجها و دردهاي بدني را حس نميكند؛ يعني كاملاً روح و جسم را مشغول خود ميسازد.


...................................................................................

1 ـ ابن منظور، لسان العرب، بیروت، دار احیاء التراث العربی، چاپ اول، 1408ق، ج9، ص224.

2 ـ غزالی، محمد، احیاء علوم الدین، اشراف، شیخ عبدالعزیز سیروان، بیروت، دار القلم، چاپ سوم، بی تا، ج4، ص275.

3 ـ ابن عربی، الفتوحات المکیة، بیروت، دار احیاء التراث العربی، بی تا، ج2، ص121.






عشق حافظ

عشق در ابیات لسان الغیب حافظ شیرازی نمود بسیار وسیعی دارد.چند بیت زیبا از ابیات این عارف واصل و دلسوخته را برای این پست انتخاب نمودم

 

فاش می‌گويم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

...............................................

حافظا عشق و صابری تا چند
ناله عاشقان خوش است بنال

...............................................

هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت
تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم

................................................

به درد عشق بساز و خموش کن حافظ
رموز عشق مکن فاش پيش اهل عقول

.................................................

من کز وطن سفر نگزيدم به عمر خويش
در عشق ديدن تو هواخواه غربتم

....................................................

هر آن کس را که در خاطر ز عشق دلبری باريست
سپندی گو بر آتش نه که دارد کار و باری خوش

 





اسم اعظم خدا

در این پست قصد دارم گنجی را به دوستان معرفی نمایم. ان شاء الله قدر دان این گنج پر ارزش باشیم.

آن که ز کوی آشنائیست
داند که متاع ما کجائیست

علامه کبیر حسن زاده آملی در رساله نورانی نور علی نور آورده اند که:براء بن عازب گوید:بر امیر المومنین علیه السلام وارد شدم و آن جناب را به خدا سوگند دادم که مرا به اعظم اسمائی

که خداوند رحمن جبرئیل را به ارسال آن مخصوص داشت و وی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم را و آن حضرت شما را ،مخصوص گردان.
فرمود:اگر سوال تو نمی بود من اراده داشتم که آن را تا در لحدم نهاده شوم پوشیده دارم.

هر گاه خواهی خدا را به اسم اعظم وی بخوانی،شش آیه اول حدید و آخر حشر از هو الله الذی لا اله الا هو تا آخر سوره را بخوان، و پس از آن بگو ای کسی که چنانی با من چنین کن(یعنی

حاجت خود را بخواه) که سوگند به خدا اگر بر شقی بخوانی سعید می گردد. براء گفت:قسم به خدا من آن را برای دنیا نمی خوانم.
امام علیه السلام فرمود:همین صواب است،رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم مرا هم اینچنین وصیت فرمود جز اینکه مرا امر کرد که خدا را بدان در کارهای بزرگ و دشوار روزگار
بخوانم.

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ(الحديد/1)

لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ يحْيي وَيمِيتُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيءٍ قَدِيرٌ(الحديد/2)

هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَيءٍ عَلِيمٌ(الحديد/3)

هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ يعْلَمُ مَا يلِجُ فِي الْأَرْضِ وَمَا يخْرُجُ مِنْهَا وَمَا ينْزِلُ مِنَ السَّمَاءِ وَمَا يعْرُجُ فِيهَا وَهُوَ مَعَكُمْ أَينَ مَا كُنْتُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ(الحديد/4)

لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَإِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ(الحديد/5)

يولِجُ اللَّيلَ فِي النَّهَارِ وَيولِجُ النَّهَارَ فِي اللَّيلِ وَهُوَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ(الحديد/6)

هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَيبِ وَالشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ(الحشر/22)

هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يشْرِكُونَ(الحشر/23)

هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى يسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ(الحشر/24)

 





مطلب خود را چگونه مطرح نمایم؟

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم

یکی از مطالب مهم اجتماعی طریقه برخورد افراد با یکدیگر است.متاسفانه بسیاری از ما نمیدانم در مواقع گوناگون چطور میبایست با یکدیگر رفتار کنیم و چه حرف هائی را بر زبان جاری نمائیم.یکی از دوستان بسیار بزرگوارم که طلبه حوزه علمیه هستند خاطرات خودشان را هر از چند گاهی برایم تعریف میکردند.میفرمودند در حوزه و خارج از حوزه با مساله امر به معروف و نهی از منکر همیشه مواجه بودم و عمدتا افراد در برابرم موضع میگرفتند و از این بابت آسیب بسیاری دیدم اما از موضع خود عقب نخواهم نشست.
اخیرا که با ایشان نشستی داشتیم سوالاتی را از حقیر پرسیدند بنده هم عرایضی را تقدیمشان کردم.عصاره ای از ان مطالب را اینجا هم عرض میکنم تا ان شاء الله راه گشای سالکین کوی دوست باشد.
به ایشان عرض کردم جان ها بر روی هم اثر میگذارند. حالات افراد اثرات تکوینی بر جان ها دارند. نیات در القای مطلب بسیار مهم اند و...
به ایشان گفتم برای موفقیت در این مساله ابتدا نمازهایت را دریاب. نماز ستون خیمه دین است. ستون دینت را استوار نما و آنوقت به امور دیگر بپرداز. مگر نشنیده ای که حق متعال فرموده است ان الصلات تنهی عن الفحشاء و المنکر.نماز را دریاب تا تو را از منکر باز دارد و آنگاه که منکر را ترک گفتی جانت نورانی میشود و هنگامی که میخواهی مطلبی را به شخصی بگویی
و او را از فعلی باز داری با نرمی و دلسوزی با او سخن بگو.سخنی که از دل بر آید بر دل مینشیند مگر دلهای شقی. بدان که در کلام نرم معجزاتی نهفته است.کلامی که شخص با تمام وجود بدان معتقد و عامل است و از سر دلسوزی با لحنی مهربانانه و دوستانه بیان میشود در جان شخص نفوذ میکند و او را بیدار مینماید.

در مورد مسائل خانوادگی نیز همین طور است. برای مثال آقا یا خانومی که در محیط خانوادگی میخواهند مطلبی را به یکدیگر بگویند و درخواستی را مطرح کنند و ... میبایست بدانند که کلام شمشیر دو لبه است. یا میتواند طوری باشد که اصلا آن درخواست هیچ گاه اجابت نشود. و یا میتواند در اسرع وقت شخص را حاجت روا نماید.
آقا پسری را در نظر بگیرید که برای رفتن به حوزه علمیه بسیار مصر و علاقه مند است اما میداند خانواده اش با این فعل او مخالف اند. این فرد میتواند با همین کلام نرم خانواده اش را راضی کند و میتواند با کلام تند آنچنان والدینش را بر سر لج آورد که اگر رسول خدا هم امر کند زیر با مساله نروند.
کلمه یعنی شکافتن. کلمات جان را میشکافند و با جان متحد میشوند. اتحاد سمع و سامع و مسموع است. کلام نرم و مهربانانه و مودبانه شما ،جان والدینتان را میشکافد و با جان آن ها متحد میگردد و کلام درشت و تند و بی ادبانه شما نیز هم.
میبایست با کلمات خود احساست شخص مقابل را تحریک نماییم و مطلب حق خود را به او القا کنیم و دغدغه ها و شبهات و نگرانی های او را شناسایی نمائیم و آن ها را در قالب منطق و برهان عقل پسند مرتفع نمائیم و به شخص مقابل خود زمان بدهیم تا این مطلب را هزم نماید.
برای تاثیر  گزاری بر شخص مقابل میبایست خود را جای او بگذاریم و بتوانیم او را درک کنیم. میبایست خودمان را در موضع او فرض کرده آنوقت ببینیم با چه حرف ها و منطقی مورد تاثیر قرار خواهیم گرفت.میبایست دغدغه های شخص مقابل را مرتفع نمائیم نه اینکه دغدغه های خود را به او بگوییم.فتدبر.

زمان مطرح نمودن مطالب نیز بسیار مهم است. هر زمانی جان آماده پذیرش نیست.میبایست حالات شخص مقابل را نیز مد نظر قرار داد و دقت نمود که آیا در بسط است بیا در قبض. ایا خسته است یا سر حال و ...
باید در بهترین موقعیت و با زمینه سازی مناسب مطلب مهم و درخواست خود را از شخصی که برایمان مهم است بخواهیم.
ان شاء الله با دقت در این مسائل بسیاری از مشکلات رفتاری خود را بتوانیم مرتفع نمائیم.
فی امان الله





الهی!

 ظاهری داریم شوریده .باطنی در خواب آلوده.سینه ای داریم پر آتش. دیده ای داریم پر آب.گاه در آتش سینه میسوزیم گاه از اب چشم غرقاب





دل رمیده

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
برای سیر و سلوک محتاج به دو بال هستیم. بال دل و بال عقل.در این مطلب قصد دارم درباره یکی از خصوصیات اهل دل عرایضی تقدیم نمایم. مسیر دل بسیار حساس و مهم است. دل بسیار سریع السیر و بسیار زود رنج است. ممکن است با کوچکترین مساله ای دل سالک رم کند و از مسیر سابق باز ماند.حال میبایست عقل چه مقدار خون جگر بخورد تا دل را دوباره به راه  باز گرداند.این مساله در امور متعارف نیز صادق است.
استادی را در نظر بگیرید که به یکی از شاگردانش علاقه مند است و از او انتظار خیلی از امور را ندارد. وقتی در عین علاقه یک بی صداقتی از او میبیند دلش نسبت به حال سابق دچار انقلاب میشود.دل این استاد نسبت به شاگردش سرد میشود و تا چه قدر زمان احتیاج است تا عقل بتواند دل را دوباره به حال سابق در آورد.
فرموده اند دلی را مشکن که اگر شکستی التیام یافتنش غیر ممکن است.میباید در مسیر سیر و سلوک و امور متعارف خود دقیق شویم و در آن مسائلی که پای دل در میان است مراعات حال دل را بنمائیم. مبادا دل آن افرادی که به ما دل بسته اند را به یک بی صداقتی و امثالهم نسبت به خود سرد نمائیم.
البته هر چه قدر عقل قوی تر باشد بهتر میتواند بر انقلابات دل غلبه نماید و او را رام کند. مثلا میبینید که خانومی مطلبی را از اقایی مخفی داشته و آن آقا بعد از مدتی از طریقی به آن مطلب پی میبرد. او انتظار کتمان این مطلب را نداشته از این رو دل دچار انقلاباتی میشود.و اگر عقل او ضعیف باشد خیال نیز بازیگری هائی میکند و بالکل مهر سابق را از دل او میگیرد. حال عقل قوی میخواهد که سلطه داشته باشد و بتواند دل را رام کند و با توجیهاتی او را به مسیر باز گرداند.
در مسیر سیر و سلوک ، شاگردان میبایست ساحت استاد را بسیار مقدس بدانند و آنچنان مراعات ادب و حضور و صداقت را بنمایند که دل استاد روز به روز بیشتر به آن ها متمایل گردد و این تمایل موجب افزایش رزق معنوی شاگرد خواهد شد.البته ممکن  است استاد آنقدر بزرگوار باشد که آن مطلبی که موجب رنجش او شده است را هیچ وقت به روی شاگردش نیاورد اما همین رنجش یعنی افتادن سالک از فیض.
در راه اعمال عبادی نیز مسیر دل بسیار دقیق است. مقداری افراط در اعمال عبادی میتواند موجب شود که دل سالک از عبادتی خاص زده شود و تا مدت ها رغبتی برای انجام آن عمل عبادی نداشته باشد.
در مورد موعظه شنیدن هم تا حدودی اینمطلب صادق است. کسی که در ابتدا با یک بزرگی آشنا میشود بسیار تمایل دارد که از او مطلب بشنود ولی پس از مدتی آن مطالب برایش عادی میشود و دل از حال سابقش باز میماند.
در لابلای این مطلب نکاتی بود برای آن کس که باید متوجه شود. ان شاء الله حق متعال همه ما را اهل دل قرار دهد و دلمان را به دلدار آرمیده نماید.

میازار دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخواست مشکل نشیند

دل بسیار وحشی است و بسیار هم خوش نشین است. مراقب باشید دلی را میازارید که این مرغ وحشی به شکار صاحب دل در نخواهد آمد جز به سختی و دشواری.

الهی راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی.دانه و لانه و بال و پر پرواز دلی

فی امان الله





ماه رمضان هم آمد

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم

ماه مبارک رمضان هم فرا رسید. یک سال گذشت و ما از خود نگذشتیم. خوشا به حال آن شیر مردانی که از این دنیا توشه برداشتند.
روز ها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
علم و عمل جوهرند و انسان ساز. انسان با علم و عمل خود دارد خودش را میسازد. همه شنیده ها و دیده ها و گفته های ما میشود عین جان ما .بین علم و عالم و معلوم و بین سمع و سامع
و مسموع و بین تمام صادرات و واردات ما با ما اتحاد برقرار است.بلکه حرف فوق اتحاد است.بین ما و شنیده ها و گفته ها و دیده هایمان عینیت برقرار میشود.
بنگر که آیا هرزه گو و هرزه شنو و هرزه کاری و یا تمام اعمالت تحت سلطه عقل انجام میشود؟
حواس پنج گانه ما به علاوه دو قوه وهم و خیال هفت در جهنم هستند. و ما میتوانیم از این مجاری اتش به جان خودمان بریزیم و جانمان را دم به دم شعله ور تر کنیم و به جهنم برویم و
بلکه خود جهنم شویم.

زاهد مترسانم دگر دوزخ ندارد اتشی
آنان که میسوزند خود آتش ز دنیا میبرند

اگر این قوای هفت گانه تحت فرمان سلطان قوای انسانی اعنی قوه عاقله قرار بگیرند به منزله هشت در بهشت خواهند بود. و واردات این قوا جان را دار السلام مینماید و شخص را دائما فی سلام آمنین میدارد.اینچنین کسی جان پاک خواهد داشت و بین جان او با ملکوت عالم که اصل اوست سنخیت برقرار میشود و میتواند حقایق ملکوتی را از آن سو تلقی نماید.
آری هر کسی با هم سنخ خود محشور میشود و هر کسی به اصل خود باز میگردد.
بین دوستان هر شخصی و خود آن شخص سنخیتی است. الارواح جنود مجنده.بین شما و آن خواب هایی که میبینید سنخیت است. بین بدن شما با اصل خود که زمین است سنخیتی برقرار
است. بین جان شما و عالم ملکوت سنخیتی برقرار است...

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش

این بحث سنخیت در عالم بسیار عجیب است و همگان در آن به حیرت افتاده اند.رب زدنی فیک تحیرا. چه سنخیتی بین غیبت نمودن و خوردن گوشت برادر وجود دارد؟چه سنخیتی بین زخم زبان زدن و مار و کژدم برقرار است؟..

آن سخن های چو مار و کژدمت
مار و کژدم گردد و گیرد دمت
زانیان را گند اندام نهان
خمر خواران را بود گند دهان
صورتی کاندر نهاد غالب است
هم بر آن تصویر حشرت واجب است.

آری. این سنخیت را میبایست از طریق وحی بیابیم و یا از طریق شهود به آن برسیم ورنه عقل چندان جولانی در این وادی ندارد.
بنگریم چگونه خودمان را ساخته ایم و چه کاره ایم. ببینیم این سالیان عمرمان را در چه راهی صرف نموده ایم. اگر میخواهید بدانید چه ملکاتی در جانتان ریشه دوانده به دامان سکوت و
خلوت بیفتید. در این شب های ماه مبارک رمضان.در دل شب. در تاریکی و خلوت.با حواس آرمیده و خیال توحد یافته. در خودتان به تفکر بنشینید. از همه جا منقطع شوید.آن وقت قیامتتان قیام میکند. آن وقت یوم تبلی السرائر است. سریره ها در ان وقت ظهور میکند و زلزله ای جان انسان را میلرزاند و اثقال را بیرون میریزد.اذا زلزلت الارض زلزالها.

حق متعال در قران میفرماید انا انزلناه فی لیلت القدر. آری حقایق در لیل تنزل می یابد و تو چه میدانی این لیل چیست؟عمری این سوره را در نماز هایمان خواندیم اما به راستی از آن چه میدانیم؟مراد از لیل در لیلت القدر خود ندیدن است. باید از خودیت بگذری.میدانی چرا؟چون به قدر نیستی تو حق ظاهر میشود.وقتی تو از میان بروی او این جوف را پر مینماید. چون او الصمد است. الصمد یعنی الذی لا جوف له.
باید لیل شد. باید تاریک شد. باید از خودی گذشت تا حقایق را بتوان تلقی کرد.
همه برکات و کمالات در تاریکی است. هر که به کمال رسیده از دل تاریکی سر بر آورده. نطفه انسان در پشت سه تاریکی قرار دارد و از دل تاریکی به معراج میرود.هسته گیاهان و همه و
همه برای خروج از نقص به کمال در دل تاریکی میخوابند و خداوند مخرج ان ها را به سمت کمالاتشان سوق میدهد. يخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّور

آری مقصد نور است. چون الله نور است. الله نور السماوات و الارض.

این ماه پر برکت را دریابیم. از دل این لیالی مبارک عروج نمائیم و به معراج برویم.اللهم ارزقنا

فی امان الله






دستورات مرحوم قاضي در ماه رجب، شعبان و رمضان

اصل اين دستور را حضرت آية الله سيد محمدحسين حسيني طهراني (ره)، در سال آخر عمر شريف و با بركت خود در يكي از جلسات براي خواصّ أصحاب خودشان از روي نسخه خطّي آية الحقّ مرحوم آية الله حاج ميزا علي قاضي طباطبائي بيان فرموده، به عمل و مداومت آن تأكيد نمودند و مخصوصاً به طلّابي كه با حضرتش مأنوس بودند، أمر كردند آنرا در دفتر خود ثبت نمايند:

«هان اي برادران عزيز و گراميم – كه خداي شما را در طاعت خود موفّق بدارد – آگاه باشيد! متوجه و هشيار باشيد كه ما در قرقگاه(ماه‌هاي رجب، شعبان و رمضان) داخل شده‌ايم و همانگونه كه در زمين‌هاي حرم بايد از محرّمات اجتناب نمود و ارتكاب يك سلسله اعمالي كه در حرم جرم نيست در آنجا جرم محسوب مي‌شود، در اين ماه‌ها هم كه قرقگاه زماني محسوب مي‌شود چنين است و بايد با هشياري و مواظبت در آن وارد شد، و به همان نحو كه در قرقگاه مكاني كه حرم است، انسان به كعبه نزديك مي‌شود، در اين ماه‌ها هم كه قرقگاه زماني است، انسان به مقام قرب خداوند مي‌رسد. پس چقدر نعمت‌هاي پروردگار بر ما بزرگ و تمام است؟! و او هرگونه نعمتي را بر ما تمام نموده است.پس حال كه چنين است، قبل از هر چيز آنچه كه بر ما واجب و لازم است، توبه ايست كه داراي شرايط لازمه و نمازهاي معلومه است. مقصود همان دستور توبه ايست كه رسول خدا (ص) در ماه ذوالقعدة الحرام داده اند و در كتب ادعيه مثل «مفاتيح الجنان» آمده و چهار ركعت نماز دارد، و پس از توبه، واجب ترين چيز بر ما پرهيز از گناهان صغيره و كبيره است تا جائيكه توان و قدرت و استطاعت داريم!.»

«پس (اي برادران عزير) دستور توبه را در شب جمعه اول ماه (رجب) يا روز جمعه؛ و يا روز يكشنبه آن، انجام داده نماز توبه را بخوانيد؛ سپس آنها را در روز يكشنبه دوّم همان ماه تكرار و اعاده نمائيد.

سپس ملتزم شويد به مراقبه، چه مراقبه صغري (باز داشتن نفس از آنچه كه خداوند بدان راضي نيست) و چه مراقبه كبري (نگاه داشتن دل از آنچه محبوب نمي‌پسندد). و نيز خود را وادار به محاسبه (حساب كشيدن از نفس) و معاتبه (سرزنش نمودن در صورت لغزش) و معاقبه (تنبيه نمودن نفس در صورت ارتكاب خلاف) به آن چيزي كه شايسته و سزاوار است نمائيد.

پس براستي هر كسي كه در صدد متذكر شدن به ذكر حقّ و در مقام خشيت از ذات اقدس حضرت حقّ متعال بوده باشد مي تواند از راه مراقبه و محاسبه و معاتبه و معاقبه متذكر گردد!.»

«پس از اين مرحله، با دلهاي خود بخداوند رو آورده، بيماري‌هاي گناهانتان را معالجه و مداوا نمائيد و بوسيله استغفار، بزرگي و سنگيني عيوب خود را كاهش دهيد. و بپرهيزيد از اينكه حريم الهي را بشكنيد و پرده هاي حجاب را بالا زده حرمت حرم را هتك نمائيد!زيرا براستي چنين شخصي در نظام تكوين بي آبرو و مهتوك است گرچه خداوند كريم از روي كرمش، بحسب ظاهر آبروي او را حفظ نمايد؛ و همين جزاي اوست و نيازي به مجازات پروردگار ندارد!.

و اما دستورالعمل اين سه ماه:

۱- بر شما باد به اينكه نمازهاي فريضه خود را با نوافل آن كه مجموعاً پنجاه و يك ركعت5 است، در بهترين اوقاتشان انجام دهيد؛ و اگر نتوانستيد چهل و چهار ركعت6* آنرا بجا بياوريد. چنانچه باز هم شواغل دنيا شما را بازداشت، حتماً نافله ظهر را كه به او «صلوة أوّابين» مي گويند، انجام بدهيد. و نماز ظهر را هم در وقت فضيلت انجام دهيد كه در قرآن بدان تأكيد شده و مراد از صلوة وُسطي» همان نماز ظهر است.

2- و امّا در مورد نافله شب بخصوص بايد بدانيد كه: انجام دادن آن در نظر مؤمنين و سالكان حضرت معبود از واجبات است و هيچ چاره اي جز أتيان آن نيست! و تعجّب است از كساني كه قصد رسيدن به مرتبه‌اي از مراتب كمال را داشته ولي به قيام شب و انجام نوافل آن بي‌توجّه هستند! و ما هيچگاه نديده و نشنيده‌ايم كه احدي به يك مرحله و مرتبه اي از كمال راه يافته باشد مگر بواسطه برپاداري نماز شب!.»

3- بر شما باد به قرائت قرآن كريم در نافله‌هاي شب كه انسان را حركت داده، سير او را سريع مي‌نمايد و براي او بسيار مفيد است. تغنّي به قرآن، انسان را بخدا نزديك مي‌كند! بخلاف غناي محرم كه آدمي را به لهو مي‌كشاند. پس تا مي توانيد در شبها قرائت قرآن كنيد، چرا كه قرائت قرآن شراب مؤمنين است.

4- بر شما باد اينكه: به انجام دادن اوراد و أذكاري كه هر يك از شما بعنوان دستور در دست داريد، ملتزم و متعهد باشيد! و بر شما باد به مداومت سجده يونسيّه و گفتن ذكر يونسيّه: «لا إلهَ إلا أنتَ سُبحانكَ إني كُنْتُ مِن الظالمين7» در سجده از پانصد تا هزار مرتبه.»

5- بر شما باد به زيارت مشهد اعظم، كه مراد همان حرم مطهر اميرالمؤمنين و قبر نوراني آن بزرگوار است، و نيز ساير مشاهد مشرفه اهل البيت (ع) و مساجد معظمه مانند: مسجد الحرام، مسجد النبي، مسجد كوفه، مسجد سهله و بطور كلي هر مسجدي از مساجد! زيرا مؤمن در مسجد، همانند ماهي است در آب دريا!

6- و هيچگاه پس از نمازهاي واجب خود، تسبيحات حضرت صديقه صلَوات الله عليها را ترك ننمائيد، زيرا اين تسبيحات، يكي از انواع «ذكر كبير» شمرده شده است.»

7- يكي از وظائف مهم و لازم براي سالك إلي الله، دعا براي فرج* حضرت حجّت صلوات الله عليه در قنوت «وَتْر» است. بلكه بايد در هر روز و در همه اوقات و همه دعاها، براي فرج آن بزرگوار دعا نمود.

8- و يكي ديگر از وظائف لازم و مهم، قرائت زيارت جامعه، معروف به «جامعه كبيره» در روز جمعه است.

9- لازم است كه قرائت قرآن حتماً كمتر از يك جزء نباشد.»

10- تا مي توانيد بسيار به ديدار و زيارت برادران نيكوكار خود بشتابيد، چرا كه براستي آنها برادراني هستند واقعي كه در تمام مسير، همراه انسانند و با رفاقت خويش، آدمي را از كريوه هاي نفس و تنگناها و عقبات آن عبور مي دهند!.

11- به زيارت اهل قبور ملتزم باشيد ولي نه بصورت مداوم و همه روزه (مثلاً در هفته، يك روز انجام بگيرد) و نبايد زيارت قبور در شب واقع گردد.ما را با دنيا چه كار؟! براستي دنيا ما را فريب داده، به پستي و ذلّت كشانيد! ما را از مقام عزت و رفعت پائين آورد! و دنيا پست تر از آنست كه براي ما هدف قرار گيرد! پس آن را براي اهل دنيا واگذاريد! پس به به! خوشا بحال آن مرداني كه بدنهاي آنان در اين عالم خاكي است ولي قلوبشان در عالم لاهوت، يعني در عالم احديت و واحديّت و عزّ پروردگار در پرواز مي‌باشد! و اين افراد، اگر چه از نظر تعداد بسيار كم هستند وليكن از نظر قوّت و مدد و از جهت واقعيت و اصالت و حقيقت داراي اكثريت مي‌باشند. من مي‌گويم آنچه را كه شما مي شنويد و از ذات اقدس حضرت حق طلب مغفرت مي نمايم.» (1357 ه ق)
منبع





علم رسمی

علم رسمى سر به سر قيل است و قال  

نه از آن كيفيتى حاصل نه حال 

 علم نبود غير علم عاشقى  

مابقى تلبيس ابليس شقى

  ايها القوم الذى فى المدرسة  

كل ما حصلتموه وسوسة

  چند ازين فقه و كلام بى اصول  

مغز را خالى كن اى بوالفضول

  صرف شد عمرت به بحث نحو و صرف  

از فضول عشق ناخواندى تو حرف 





عقل و دل

بسم الله الرحمن الرحیم

عقل در مسیر سیر و سلوک ،تا حدی به کار سالک می آید و بعد از آن کار به دست دل است. این دل است که سالک را به مقصد میرساند.واصلی جز اهل دل نیست. گاهی بین دل و عقل درگیری نیز پیش می آید.حضرت علامه میفرمایند:

راه دشوار است و تن از كار ترسانست ياران  
دل خريدار است كاين ره راه جانانست ياران
 

دشواری و سختی راه دورباش دور باش میگوید. عقل میگوید سختی بسیار در کمینت نشسته. اما دل میگوید این راه ،راه جانان است و دل خریدار است. اینجاست که گوش دادن به ندای عقل انسان را رهزنی میکند و او را از کمالش باز میدارد. و این دل است که در صراط مستقیم است.

اما اگر دقیق بشویم میبینیم که بین دل و عقل خالص هیچ تعارضی نیست و ان ها موید یکدیگرند. هرکجا بین دل و عقل تعارضی دیدید بدانید ان عقل،عقل خالص نیست بلکه عقل مشوب به وهم میباشد.عقل خالص میگوید گنج بی رنج حاصل نمیشود. در سختی ها مرد پخته میشود و به متاع با ارزش نائل میشود.

ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

دل و عقل خالص دو حرف متناقض نمیزنند. پس این سوال که به حرف دل گوش کنم یا عقل سوالی باطل است.بدان که عقل و دل متناقض نیستند بلکه در طول هم اند و همچنین عقل مصحح طریق دل میباشد. یعنی عقل تا حدی سالک را بالا می اورد و باقی راه به دست دل است. و عقل در باقی راه هم کمک کار دل است و او را یاری مینماید تا دچار افراط و تفریط و خطا نشود.

بنگر دل و عقلت چه میگویند.آن راه،صراط مستقیم است.در آن مسیر باش. و بدان راهی جز این راه نیست.

گفتم که الف. گفت دگر؟ گفتم هیچ.
در خانه اگر کس است یک حرف بس است

فی امان الله





بدان حاجت روایی

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام علیکم

فرموده اند بعضی از گناهان مانع اجابت دعا اند. و به ما فرموده اند دهان تشنه بدون آب نمیماند. همچنین فرموده اند زبان حال در دعا مهم است نه زبان قال. و همچنین گفته اند آن دعایی که ابتدا دل بگوید و بعد زبان بگوید مستجاب است.
به ما فرموده اند طوری دعا کنید که انگار بعد از دعا حاجتتتان در دم منزلتان حاضر است.
 اقای ما امام باقر فرموده اند: به خدا سوگند هیچ بنده مومنی در حاجت خود به خداوند اصرار نورزد مگر آنکه حاجتش را برآورد.(کافی.ج2)
همچنین امیر المومنین به ما فرموده اند :هر که اطمینان داشته باشد آنچه خدا برایش مقدر کرده از او فوت نمیشود دلش آرام میگیرد.(غرر الحکم)
امیر المومنین باز هم خطاب به ما فرمودند:کرم خداوند سبحان با حکمت او تضاد پیدا نمیکند از این روست که هر دعایی مستجاب نمیشود.(غرر الحکم)

تو ای سائل درگاه خدا بدان که مطالب فوق الذکر حجت را بر تو تمام نموده است.ابتدا از گناهان توبه کن و بدان:
اگر به واقع طالبی و اگر به واقع تشنه ای و اگر مطلبی را که از خدا میخواهی مطلب حقی است و اگر در دعا مصر هستی  و اگر به قادر متعال اطمینان داری حاجت روایی و در این مطلب شک به دل خود راه مده و آرام باش. و من بر چنین دعایی ضامنم.
و بدان اگر مطلبی که طالب آنی با حکمت خدا در تضاد باشد باز هم دعایت مستجاب خواهد بود متتهی به نحو دیگر. چنین دعایی بی اجابت نیست.منتهی اجابتش به نحو دیگریست.

اگر با این توضیحات باز هم ناآرامی و در دلت شک و شبهه ای مانده اشکال کار را در جای دیگر بجو.بدان یا طلب حقیقی نداری و یا به خداوند اطمینان نداری.

مطلب فوق هر چند مختصر و ساده بود. اما برای اهلش کلیدی است برای قفل هر گنجی.فتدبر فافهم
فی امان الله

 

 





دستور العمل توبه روز یکشنبه

روز یکشنبه غسل توبه كند ، وضو بگيرد ، مبلغي ولو اندك صدقه كنار بگذارد ،دو نماز دوركعتي پي در پي به نيت نماز توبه بخواند به اين ترتيب كه در هر ركعت يكبار سوره حمد ، سه بار سوره توحيد ، يك بار سوره فلق ، و يكبار سوره ناس را بخواند .بلافاصله پس از سلام نماز دوم ، با توجه هفتاد بار استغفر الله ربي و اتوب اليه گفته و در پايان آن بگويد : لاحول و لا قوه الا بالله العلي العظيم . ياعزيز يا غفار ، اغفرلي ذنوبي و ذنوب جميع المومنين و المومنات فانه لا يغفر الذنوب الا انت .

حضرت محمد مصطفی فرمودند که ((هیچ بنده ای از امتم  نیست که این عمل را انجام دهد جز اینکه از آسمان ندا داده میشود که ای بنده خدا این عمل را دوباره بیاور که تو مقبول التوبه ای و گناهت بخشیده شده است ... الی اخر





مناجات نامه

وقتى اين شوريده را (علامه کبیر حسن زاده آملی)شور و نوايى بود و به زبانى كه داشت مى گفت : اى كه مرا بدين حسن و بها آفريده اى و چنين جمال و جلال داده اى مرا به سوى خود بدار.
اى كه همه از تو پديد آمدند و به فرمان تو در كارند و در راه خود استوارند اين آفريده ات را در كار و راهش هشيارى و استوارى ده .
اى كه خورشيد را چراغ ايوان اين جهان و ماه را شمع شبستان آن گردانيدى ديدگانم را به نور جمالت فروغ ده و دلم را از تاريكى نادانى برهان .
اى كه قنديل هاى ستارگان را در سقف اين گنبد مينا چنين آراستى قنديل قلبم را آويخته به محبت ذات پاكت بدار.
اى چشم و گوش و دل و زبانم داده اى نعمت ديدار خود عطايم فرما.
اى آفريدگارم دستم را بگير تا تنها تو را ببينم و سخن تو را بشنوم و دل به بازم و زبان را به ياد گويا سازم .
اى آفريدگارم خواهم بگويم نمى دانم چه بگويم و خواهم بجويم نمى دانم چه بجويم اين قدر دانم كه بايد گوياى تو و جوياى تو بود.
اى آفريدگارم طبيب براى دردمندان است اگر تو دردم را دوا نكنى و اميدم را روا نكنى به كجا روم .
آفريدگارم چگونه آفريننده را آفريده غافل است و از رو دور مرا در حضور بدار و بيداريم ده . اگر آفريننده را خواب در ربايد نگهدار آفريده كيست . دانم كه تو را خواب و پينگى نايد خواب خوراك در تو راه ندارد و هر كه را خواب و خوراك كمتر است به تو نزديك تر است مرا با خود نزديك گردان . تو دومى ندارى تنهايى مرا به تنهايى خوى ده تا رنگ تو گيرم كه تو خوبى و بايد به خوبى تن در داد.
آفريدگارا براى خودم نابودى نمى بينم و هستم كه هستم و هستم كه هستم كه تا والى و حتى يا بودم سازگار نيست ياريم فرما تا در اين كشتزار پاك بلد طيب تخم نيك بختى باى ابدم بكارم ، و در اين بازار گرم (( رجال لا تلهيهم تجاره و لا بيع عن ذكر الله )) سرمايه اى تحصيل كنم كه به كارم آيد.
آفريدگارا در اين شب با تو عهد بستم كه دهن به هرزه نگشايم ، و سخن بيهوده نگويم و در هر كارى جز خشنودى تو نخواهم و در هر حال جز راه تو نپويم .
آفريدگارا من جهان را دراى بيكرانى مى بينم و خودم را موجى از دريا وه چه دريايى و چه دريايى ، وه چه موجى و چه موجى ، اين همه افواج امواج چه مى كنند مرا به زبان آنها آشنانيى ده و مرا از من رهايى ده . خوشا آنان كه نه جهان مى بينند و نه امواج .
آفريدگارا جانم را بسوز و گداز بدار و زبانم را به راز و نياز.
آفريدگارا من كيستم من چرا از خودم مى ترسم ؟ از كى بپرسم من كيستم ؟ جز تو كيست تا حل اين معما كند و اين گره بسته را باز كند؟
آفريدگارا از پشه آنقدر انديشه دارم كه از پيل و از مور آن اندازه كه از اژدهاى دمان و از كرم شب تاب همان كه از آفتاب ، چيست كه عجيب نيست ، رستنى ها همه حيرت آور، حيوانات همه مهيب ، كوهها همه عجيب ، درياها همه سهمگين ، ستاره ها همه دلربا و جانفزا، اينهمه از كجا پيدا شدند، اصلشان چه قدر زيبا خواهد بود و چقدر بزرگ و توانا خواهد بود، همه علمند و شعور، همه هشيارند و بيدار، همه در زمزمه مدح و ثناى تو، همه سر بر آستان تو نهاده اند، اين چه شوكت و سلطنت است و اين چه جبروت و عظموت .
آفريدگارا جسم و جانم داده اى ، گوش و زبانم داده اى ، نطق و بيانم داده اى ، ندانم چى به نداده اى . توفيقم ده تا اين همه نعمت ها را كفران نكنم چه از شكر آنها عاجزم و كسى از عهده شكرت بر نمى آيد.
الهى به نيروى خرد دريافتم كه شيرين تر از كلام تو كلامى نيست سرم را به اسرار آشنا گردان .
آفريدگارا پادشاهى تو را نتوان و سلطنت و قدرتى تمثيل كرد كه اينها سايه اند هر كه با پادشاه نزديك تر است خشيت او بيشتر است به عظمت پشه گان و مورچگان سوگند مى دهم كه خشيتم ده ، اى كه يحيى را در صبا حكم بخشيدى و درباره او فرموده اى (( و آتيناه الحكم صبيا )) و عيسى را در كودكى گويا كرده اى كه (( انى عبد الله )) گفت ، حسن بن عبد الله چهل ساله را حكم و زبانى ده .
آفريدگارا غبطه فرستادگانت را مى خورم كه وقف تو بودند، و از ملائكه عالين لذت مى برم كه مات تواند، اين آفريده را به خود واقف گردان تا وقف تو و مات تو شود.
آفريدگارا تو پاكى و پاكانت بسويت راه دارند ياريم كن تا همواره تن و جانم پاك باشد.
آفريدگارا جهان را بهشت مى بينم و از زيبايى آن لذت مى برم جمال تو كه جهان آفرينى تا چه اندازه دلنشين خواهد بود.
آفريدگارا مى بينم كه همه چشم گشوده اند مرا مى بينند و از من آگهى دارند از روى آنها شرم دارم تا چه رسد از روى تو.
آفريدگارا مرا به سجده هاى طولانى مدد فرما و شب زنده داريم ده كه نواى سحر دلسوختگان از نغمه هاى مرغان بهشتى گيراتر است .





قلب

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
دوستی از حقیر درباره قبض و بسط سوالی فرمودند. بنده قبلا عرایضی را در این باره از بزرگان نقل کرده بودم. اکنون نیز قسمتی از الهی نامه حضرت علامه عارف حسن زاده آملی روحی له
الفداه و همچنین قسمتی از بیانات عرشی حضرت استاد صمدی آملی حفظه الله تعالی را خدمت شما عزیزان تقدیم مینمایم.ان شاء الله تعالی برای اهل دل ،دل آرامی باشد.
اما قبل از بیان فرمایشات این بزرگوران عرایضی را مختصرا تقدیم مینمایم.
در بین افرادی که در وادی سیر و سلوک و عرفان قدم میگذارند تک تک مردانی اند که غواصی میکنند و عمدتا غریق این بحرند. در این بحر متلاطم هر شناگری تاب و توان غواصی ندارد.

عده ای به نمای دوری از دریا دل خوش اند. عده ای به بودن در کنار ساحل آرمیده اند.عده ای به شنا در عمق کم راضی اند. اما هر کسی را با لجه این بحر، سر و کار نیفتد.
 بسیاری را دیده ام که چند صباحی به بهانه ای گرم شدند و سپس به حال سابق خود بلکه بدتر از قبل بازگشتند.(یفسدون فی الارض بعد اصلاحها) دیده ام کسانی را که با
خواندن چند کتاب غرور وجودشان را فرا گرفت و خود را صاحب نظر فرض کردند. دیده ام کسانی را که در این وادی از علم غافل شدند و به عبادت چسبیدند. و دیده ام کسانی را از عبادت گریزان شدند و به علم سر به سر جهل دل خوش نمودند.بوده اند بسیاری که با چند خواب خوش از طی طریق باز ماندند. و چه بسیار افرادی که خود را سالک میدانند و قدم از قدم بر نداشتند. ان شاء الله تعالی اگر از دوستان نیستیم از دشمنان نباشیم.و این راقم از خود نا امید است و به عنایت حق متعال امید وار. اگر در راه نیستیم به حمدالله حب ره پویان را در دل
داریم. و هر که به هرچه دل بندد با او محشور میشود. الارواح جنود مجنده .خداوندا ما را با اولیائت در همه عوالم محشور بفرما. عمری از آن ها سخن گفتیم. و مهرشان را دل پروراندیم این  قلب و این زبان را بر آتش جهنم حرام بفرما. آمین
مطالبی که در ادامه تقدیم میشود کلید ها و رمزهایی بسیار گران بهاست که سالک را در طی طریق راهنمایی میکند و با دانستن این اصول از افتادن به دامان افراط و تفریط او را باز
میدارد.ان شاء الله تعالی

به ادامه مطلب مراجعه کنید





حرکت حبی
 
 
جهان در سير حبى شد هويدا تو مى گو جمله شد از عشق پيدا

اشاره است به بحث شريف (( حركت حبى )) كه در روايات قدسيه و صحف نوريه عرفانيه آمده است .
عشق حقيقى فقط در ذات حق متحقق است و اين عشق مبدا ظهور و پيدايش قاطبه ما سوى الله است كنت كنزا مخفيا فاءحببت ان اءعرف فخلقت الخلق لكى اءعرف
در رباعيات ديوان حضرت مولى آمده است كه :

دل داده عشقم و نرفتم بى راه  
راهى به جز اين نيست خدايست گواه
 
در هر چه نظر كنم نبينم جز عشق  
 لا حول و لا قوة الا بالله 

چون تمام ما سوا فيض اويند و هر يك پرتوى از شعاع آفتاب جمالش و وجودشان قائم به او است لاجرم همه عاشق اويند (( يحبهم و يحبونه ))

همه هستند سرگردان چو پرگار پديد آرنده خود را طلبكار
و كل ما هناك حى ناطق و لجمال الله دوما عاشق
همه در آستان كعبه عشق گرم سبحان ربى الاعلى

فص 28 فارابى ، فص عشق است كه گويد: (( فتفضل ليسمح على الاتمام )) پس آن وجود، فضل و بخشش كرد تا بر تمام گردانيدن جارى شود.
حضرت مولى در شرح آن فرمايد: (( اين فضل همان وجود اضافه اشراقيه او است تا بر ماهيات ممكنات سارى شود و آن را تمام كند و به كمالشان برساند. و از همين امر شريف و تعبير لطيف تعبير به حركت حبى مى شود كه اصطلاحى ماخوذ از حديث شريف كنت كنزا مخفيا فاءحببت است كه حركت در مشرب رحيق عارف و مشهد دقيق وى فوق آن است كه در فلسفه رايج دائر است .
در شرح بيت پنجم از باب اول گفته آمد كه همه بركات مترتب بر حركت است .
اما حركت حبى از ديدگاه عرفان :

حق سبحانه و تعالى را فاعل بالعشق نيز گويند كه عارف از آن به حركت حبى تعبير مى كند.
حب همان عشق است . عشق است كه در تار و پود هستى سريان دارد.
و از عشق كه همان حب مفرط است اشياء بوجود آمد.
علم و اراده و شوق و ميل يك معنى است ولكن در انسان عوالم او در هر عالم به صورتى خاص ظاهر مى گردد در ما ابتدا خواستن است كه آن را ميل گوييم و ميل مفرط ارادت است و ارادت مفرط محبت و محبت مفرط عشق است .
در فاعل كل اين محبت به وجوب است كه عالم از حركت حبى پيدا شد: انى احببت ان اءعرف فخلقت الخلق لكى اعرف و آن فآن هر چيز از حركت حبى پديد مى آمد فافهم .
فهو تعالى عاشق لذاته و معشوق لذاته (( و هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن )) پس ‍ عشق است كه در همه سارى است ، بلكه دار هستى مملو از عشق است بلكه هستى يكسره عشق است ، و عشق است كه علت ايجاد و غايت ايجاد است .
آن يك فروغ رخ ساقى است كه در جام افتاده است كه اين همه تجليات از همان يكى است و فاعل بالتجلى و فاعل بالعشق را يك مآل است .
تبصره : (( از حركت حبى و تجدد امثال و حركت جوهرى دانسته مى شود كه حركت حيات و وجود است و ما با حركت و در حركت و نظام حركتيم ، اقراء وارقه ))
موحد عارف گويد: موجودات عالم مطلقا اءعم از مادى و روحانى همه از حركت پديد آمده اند. و اين حركت را حركت حبى نامد و آن را به واجب الوجود بالذات اسناد مى دهد.

منبع:جلد اول شرح دفتر دل-استاد بزرگوار صمدی آملی حفظه الله تعالی





آه

ما آزموده‌ايم در اين شهر بخت خويش
بيرون کشيد بايد از اين ورطه رخت خويش

از بس که دست می‌گزم و آه می‌کشم
آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خويش

حافظ





حال

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
گاها، به انسان حالی دست میدهد که نمیتواند هیچ حرفی بزند و کاری بکند. و هر حرفی که بر زبان جاری میکند در جانش محکوم میشود.البته این حال همیشگی نیست.و گاها به انسان روی می اورد. برای کسی که تجربه اش را نداشته قابل درک درست واقع نمیشود و احینا مورد اعتراض و تمسخرش هم واقع میگردد و صاحب حال داند آن چه حال است.

این  حال طوری است که شخص:

اگر سوالی برای کسب علم بپرسد در نفس خود مورد مواخذه واقع میگردد که ای نفس بد سرشت، برای چه در طلب فهم مطلب جدیدی؟آیا میخواهی چون گذشته بیاموزی و به کار نبندی؟علم بی عمل به چه کارت می آید؟...

اگر دست به دعا بلند کند ، شرم مانعش میشود که ای عبد عاصی،با چه رویی به در خانه کریم میروی؟شرم نمیکنی؟به کدامین عهد خود پایبند بوده ای که بدان دل خوش باشی؟ به کدام فرمان ارباب عامل بودی که اکنون در محضرش سر خود را بالا بگیری؟...

اگر به در خانه اولیا الله برود و آن ها را شفیع بگیرد، باز هم محکوم است که ای بنده آلوده. تو را چه به پاکان؟جان آلوده را چه تناسب با جان پاک؟...

اگر از خدا بگوید، باز هم مورد سرزنش است که ای خدا نشناس و ای دشمن خدا.در عمل با او دشمنی و با زبان دوست؟این چه نفاقی است که اینچنین در تو ریشه دوانده؟شرم نمیکنی؟...

اگر امر به معروف و نهی از منکر کند مورد مواخذه است که ای رو سیاه.خودت که به آن منکر  عاملی.با چه رویی از گناهی که خود به آن دچاری نهی میکنی؟ و به معروفی که بدان عامل نیستی امر مینمایی؟...

اگر بحث علمی کند مورد سرزنش است که ای جاهل.تو که جهل مطلقی.از علم چه میدانی که از آن سخن میرانی؟علم نور است. تو را چه به نور؟

اگر بخندد مورد سرزنش واقع میشود که به چه دل خوشی که این چنین مسروری؟این خنده ات برای چیست؟در باتلاق گناه غوطه وری و در این حال میخندی؟...

اگر بگرید باز هم شرمنده است که اشک تمساح تاکنون بسیار ریختی. بار ها با چشم گریان عذر خواستی. اما روز به روز بیشتر سقوط نمودی.حنای گریه هایت دیگر رنگی ندارد....


و...

اینجاست که جز سکوت نمودن فعل بهتری نمی یابد.این درد بی درمان را چه باید کرد؟؟؟
نمیدانم به شما چنین حالی دست میدهد یا نه.
 نمیدانم این حال را درک میکنید یا نه.
باری. بهتر است راه خویش گیریم و از این آشفته گویی ها اجتناب کنیم تا مورد تمسخر عقلا واقع نگردیم.

ز عقل و هوش بیرون نزد ما آی
که عقل و هوش را ره نیست آنجای

والسلام





علامه عارف حسن زاده آملی:

ما  و  قرآن و تو خود  هر دفترى  خواهى گزین        

زانکه لااکراه فى الدین است حکم عقل و دین

ره  بکوى   یار  بردم  بى  نشانى  از   کسى       

سر بدست دوست دادم در جهانى پیش از این

دردها  دیدم   ندیدم   هیچ  دردى  چون  فراق     

مر   مرا  زین  درد   باشد  اشک   و  آه  آتشین

و هم  ظاهر بین  چه داند آنچه را مى یابدش        

روح   قدسى   در    مقام   قرب  رب العالمین

بحث مفهومى چه سودى بخشدت بى علم عین   

سایه   بینى  و   ندانى   رتبت   حق  الیقین

عقل  ره   پیمود   اما   از   بزوغ   و   از  افول       

عشق    فریادش    بر   آمد    لااحب   الافلین

یکدل   و   دلدار  دارى   در   صراط  مستقیم        

راههاى   دیگر   است   و   دیوها   اندر کمین

حسن  صورت  را  نگر  در  صنعت   ماء  مهین       

 هم   بصورت   آفرین  و   هم   بصورت   آفرین

در  رحم بودى  جنین  و آمدى  در این  جهان      

این  جهان با آن  جهان هم در مثل باشد جنین

سیر  آفاقى  چه   باشد  ار   ندارى   انفسى      

بى حضور دل  چه مى خواهى ز تعفیر جبین

زیج  و  اسطرلاب  و  ربع و لبنه   و ذات  الحلق     

یعنى   اندر  عرصه  سمع   الکیانى   ذره بین

بعد از این دست من و دامان آن  رشگ  پرى      

زین سپس چشم من و احسان آن حسن آفرین

با حسن از درس عشق و عاشقى میگو سخن     

حیف   باشد   خوردن   حنظل   بجاى   انگبین





نيّت از شرایط مهم سیر و سلوک

علامه طباطبایی:و آن عبارت است از آنكه سالك منظورى در سلوك نداشته باشد جز نفس سلوك و فناء در ذات احديّت. و بنا بر اين بايد سالك سيرش خالص باشد: فَادْعُوا اللَهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ17در اخبار زيادى وارد شده است كه نيّت سه مرتبه دارد، منها ما قال الصّادق عليه السّلام: العبّاد ثلاثة: قوم عبدوا الله خوفا فتلك عبادة العبيد، و قوم عبدوا الله طمعا فتلك عبادة الاجراء و قوم عبدوا الله حبّا فتلك عبادة الأحرار.

در اثر تأمّل و دقّت واضح خواهد شد كه عبادت دو دسته اوّل به حقيقت صحيح نيست زيرا عبادت آنها به خدا و براى خدا نبوده و مرجع عبادت آنها به خودپرستى است و در واقع آنها خود را پرستيده‏اند نه خداى تعالى را، چون بازگشت عبادت آنها به همان علائق و مشتهيات نفسانى است، و چون خودپرستى با خدا پرستى جمع نمى‏شود بنا بر اين بايد بر حسب نظريّه اوّل، اين جماعت به خدا كافر بوده و خدا را منكر باشند ليكن چون قرآن كريم به نصّ خود اصل خدا پرستى را فطرى هر بشرى بيان فرموده است و هرگونه تغيير و تبديلى را در خلقت نفى نموده است: فَأقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفا فِطْرَتَ اللَهِ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْهَا لا تَبْديلَ لَخَلْقِ اللَهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لَكِنَّ اكْثَرَ النَّاس لا يَعْلَمُونَ

به ادامه مطلب بروید





ادب نگاهداشتن از شرایط مهم سلوک

علامه طباطبایی:نسبت به جناب مقدّس حضرت ربّ العزّة و خلفاى او. و اين معنى با ارادت و محبّت كه قبلا ذكر شد فرق دارد. چه معناى ادب عبارت است از توجّه به خود كه مبادا از حريم خود تجاوزى شده باشد و آنچه خلاف مقتضاى عبوديّت است از او سرزند. زيرا كه ممكن در برابر واجب حدّ و حريم دارد و لازمه حفظ اين ادب رعايت مقتضيات عالم كثرت است، ولى ارادت و محبّت، انجذاب است به حضرت احديّت و لازمه‏اش توجّه به وحدت است.

نسبت ارادت و ادب مانند نسبت واجب است به حرام در احكام، چه سالك در اتيان واجب توجّه به سوى محبوب دارد، و در اجتناب از حرام توجّه به حريم خود دارد تا مبادا از حدود امكانى و مقتضاى عبوديّت خود خارج شود. و در حقيقت بازگشت ادب به سوى اتّخاذ طريق معتدل بين خوف و رجاء است، و لازمه عدم رعايت ادب كثرت انبساط است كه چون از حدّ گذرد مطلوب نخواهد بود.

مرحوم حاج ميرزا على آقاى قاضى - رضوان الله عليه - مقام انبساط و ارادتش غلبه داشت بر خوف ايشان، و همچنين مرحوم حاج شيخ محمّد بهارى - رحمة الله عليه - اينطور بود، در مقابل، حاج ميرزا جواد آقاى ملكى تبريزى - رضوان الله عليه - مقام خوف ايشان غلبه داشت بر رجاء و انبساط، و اين معنى از گوشه و كنار سخنانشان مشهود است. آن كه انبساط او بيشتر باشد او را «خراباتى» گويند، و آن كه خوف او افزون باشد او را «مناجاتى» نامند. ولى كمال در رعايت اعتدال است و آن عبارت است از حائز بودن كمال انبساط در عين كمال خوف، و اين معنى فقط در ائمّه طاهرين - صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين - موجود است.

برگرديم بر سر مطلب و محصّل آنكه: ادب آنست كه ممكن حدود امكانى خود را فراموش نكند، لهذا چون وقتى در نزد حضرت صادق عليه السّلام سخنى كه در آن شائبه‏اى از غلوّ در حقّ آن حضرت بود به ميان آمد آن حضرت فورا به خاك افتاد و جبين مباركش را بر خاك مى‏ماليد.

مرتبه كامل از ادب آنست كه سالك در همه احوال خود را در محضر حضرت حقّ - سبحانه و تعالى - حاضر دانسته و در حال تكلّم و سكوت، در خوردن و خوابيدن، در سكون و حركت و بالأخره در تمام حالات و سكنات و حركات، ادب را ملحوظ دارد. و اگر سالك پيوسته توجّه به أسماء و صفات الهى داشته باشد قهرا ادب و كوچكى بر او مشهود خواهد شد.